تبلیغات
آواز بلوط - xz
چهارشنبه 7 مرداد 1394

xz

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

چقد دلتنگ بارانم، چقد دلتنگ پاییزم
چه تابستان بی رنگی ،کجا خود را بیاویزم?

چقد دلتنگم و تنها،چقد محزون و دلگیرم
چقد از جان خود سیرم، چقد ازدرد لبریزم

من آن فواره ام بی تو که بالا میروم هردم
وبعد از اندکی بروی تنهاییم میریزم

تو آن بازی که میچرخی تمام آسمانها را
ومن درچشم تو  تنها یه جسم کوچک و ریزم

اگر افتاده ام از ارتفاع چشم تو بانو
به شوق دیدن رویت هزاران بار برخیزم

من آن مرداب خاموشم که در تنهایی ام هرشب
تمام عقده هایم را درون خویش میریزم

تو آن چاقوی زنجانی ومشهوری به لب تیزی
که میبوسم لبت را من پنیر ترد تبریزم

نه پای ماندن, در تو برایم مانده این شبها
ونه نایی که از این حجم تنهاییم بگریزم
امجد زمانی1394/05/06


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.