تبلیغات
آواز بلوط
سه شنبه 24 تیر 1393

شبهای بی سارا

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    نوع مطلب :شعرهای فارسی امجد زمانی ،

امجد زمانیباسلام  

 سی دی شماره 1  شعرهای فارسی با نام  شبهای بی سارا.... چند فایلو اپلود كردم.. امیدوارم خوشتون بیاد..بقیه رو بزودی میذارم

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا1            برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا2             برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سار31            برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا4           برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا5                برای دانلود اینجا كلیك كنید


چهارشنبه 1 آذر 1396

عنکبوت

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

شاعری  گفت: اگر گوشِ شنیدن باشد
چشم باید که فقط مختص دیدن باشد

آسمان را نتوان پاک نمود از ذهنی 
که همه فکرو خیالش به پریدن باشد


گله ی میشی چشمان خودت رانسپار
دست  یک گرگ که ذاتش به دریدن باشد

حرف آزادی و پرواز  نباید زد با
عنکبوتی که فقط فکر تنیدن باشد

 این زمان ،میوه ممنوعه اگر هم باشی
عاقبت مقصدتو پوچ و  لهیدن باشد



هی! شمایی که به این تازگی عاشق شده اید
 آخر عشق محال است رسیدن باشد
امجدزمانی


چهارشنبه 1 آذر 1396

خاطره

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

آسمانم که توباشی  درو دیوارچه معنی دارد
 فکر  پرواز  که باشد قفس و غارچه معنی دارد

درنگاهم تلی از خاطره های تو تلنبار شده
کس نفهمید ولی این همه آوار چه معنی دارد

من خریدار تماشای توام  گرچه خودم میدانم
رفتن ادم بی پول به بازار چه معنی دارد

وقتی از چارجهت خاطره ها قصد دریدن دارند
وحشت از گرگ وپلنگ وشب و کفتار چه معنی دارد


دل به دریا که زدی مرگ در آغوش تو خواهد خوابید
 از سرت آب که رد شدکم و بسیار چه معنی دارد

با شجاعت همه جا جار بزن عاشق چشمش شده ای
مانده ام این همه ترسیدن و انکار چه معنی دارد

هر که عاشق شده و نیمه ی شب رفته سر قول وقرار
خوب داند اولین لحظه ی دیدار چه معنی دارد


امجدزمانی


یکشنبه 14 آبان 1396

ماه

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ ﻭﻋﮑﺴﯽ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺍﮔﺮﻧﺸﺪ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯﺁﻥ ﺑﮑﺶ
ﻭﺩﺳﺖ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺳﯿﺐ ﻫﺎ ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ
ﺩﻭﭼﻮﺏ ﺭﺳﻢ ﮐﻦ ﻭﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﻭﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ
ﻧﻪ،ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﻣﻦ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ﺑﺴﺎﺯ
ﻭﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﺍﻥ ،ﻧﻪ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﺑﮑﺶ
چه ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﭘﺎﻭﺩﺳﺖ ﻣﯿﮑﺸﯽ؟
ﺩﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﭼﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ که باز هم ﺧﻼﻑ ﮐﺮﺩ ؟ 
ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺁﺷﯿﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﻭﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯼ ﺩﻭﺵ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﯿﺮ
ﻭﺗﺎ ﺷﺐ ﺩﻟﻢ ﮐﺸﺎﻥ ﮐﺸﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺧﻄﻮﻁ ﺭﻧﺞ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﻣﮑﻦ ﺯﻣﻦ
ﻣﺮﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺩ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﻧﮑﻦ ﺳﯿﺎﻩ ﺷﺪ
ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺑﻤﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﻮ ﺑﺨﻨﺪ
ﻭﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺭﺍ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﮑﺶ
ﻭﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺗﻔﻨﮕﻮ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺗﯿﺮ ﺭﺍ
ﻭﺁﺏ ﻭ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺠﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺩﻭﺑﺴﺘﻪ ﻗﺮﺹ ﺩﺭﺩ ﺳﺮ ﺑﺨﺮ وﺑﻌﺪ
ﺻﻔﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ  ﺻﺨﺮﻩ ﻣﯿﺮﺳﺪ ﻧﮋﺍﺩ ﺳﻨﮓ
ﻧﺘﺮﺱ ﭘﺎﯼ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺯنی چنان ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ
ﺯﻧﯽ ﺧﻤﯿﺪه تر زیک کمان بکش
ﺑﺠﺎﯼ ﺳﺒﺰﻩ ﻭ ﮔﻠﻮ ﮔﯿﺎﻩ ﻭ ﺩﺷﺖ
ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻧﺪ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﺗﻮﻧﺎﻥ ﺑﮑﺶ
و ﻧﻘﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ
ﺗﻮ ﻧﻘﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺑﮑﺶ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ


چهارشنبه 26 مهر 1396

دو ایکس لارج

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

زنهای بسیاری را میشناسم  که دهانشان بیشتر از خمیازه کشدارزندگی باز است  وکلمات را بسوی شیشه های مرد بی ازاری پرت میکنند

زنهایی که زمستان در آنها زاده شده است  ومردی را بیرحمانه دوست  دارند
ومن از تمامشان میترسم
از زنهایی که باران و پنجره را میفهمند
از زنهایی که پاییز عاشق میشوند و دی ماه متولد میترسم. 
زنان بسیاری هستند 
مثلا
زنهایی که  پول از پارویشان بالا رفته 
زنهایی  که هیچکس را دوست ندارند
وسیگارمیکشند
 از تمامشان میترسم

من از زنی که با کلمات ازدواج میکند میترسم
از زنی که روسری اش را ازروزنامه ها درست کرده میترسم  از زنی که فلسفه نیچه را بلعیده  پشت لبخند ژکوند پنهان  شده

و زندگی را با سس فرانسه تزیین کرده میترسم

من از زنی که شعرهای بسیاری سقط کرده و خم به ابرویش نیامده بیشتر میترسم

از زنی که کافه میرود و دیر میخوابد 
از تمام زنهایی که  کفشهای فروغ را میپوشند 
میترسم
من حق دارم 
از زنی که تنش بوی باروت  دو سیب  قهوه خانه های  نیمه راه میدهد
از زنی که شال قرمز دارد و کم حرف میزند
از زنی که کارمند مخابرات است بترسم

من از تمام زنهایی که
پیراهن  مجلسی را با مقعنه ست میکنند
میترسم
من ترسو هستم
و از زنان  دو ایکس لارج بیشتر میترسم

اما
من زنی را دوست دارم...
امجدزمانی


شنبه 21 مرداد 1396

Zah

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

زنی را دوست دارم او فقط زن نیست
شنیدن هیچ وقتی مثل دیدن نیست

زنی عاشق، زنی زیبا که بی پرواست
زنی که شک ندارم خواهر دریاست

زنی که صورتش ماه و تنش ماهی
کشانده هرقلابی را به گمراهی

زنی در من که میگیرم انارش را
ومیمیرم ومیمیرم کنارش را

زنی باحجم شیرینی نبات وقند
مجهز کرده لبها را به این ترفند

 چنان چای کمر باریک وقنددر پهلوست
گهی سردو گهی داغو گهی کمروست


نمیدانم خدا این زن چه کم دارد
که قلب عاشق خود را میازارد؟

زنِ در من خدای مطلق دریاست
زنِ در من بدون هرشکی زیباست
امجد زمانی۲۰/۰۵/۱۳۹۶ 


شنبه 16 اردیبهشت 1396

13wq

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

حال دلم بد شده تاخیر نکن
جان خودت زود بیا ..دیرنکن

من که نشستم به لب گور خودم
یا بُکشم یا که زمینگیر نکن


باز نکن روسری و دست مرا
بر سر این سلسله درگیر نکن


صاف و زلالینه چونان آینه باش
هر دم و هر آینه تغییر نکن


دور خودت قلعه ی محصور نکش
پای مرا در غل و زنجیر نکن

ماهی من را تو به دریا برسان
رود بشو زود بیا دیر نکن

پیش تو خورشید کم آورده ولی
بیشترش کوچک و تحقیر نکن
امجد زمانی 


یکشنبه 28 آذر 1395

نامه234

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

نامه ای به تو

★*****★*****★*****★****★
لعنت به نیمه شبها
به این دقایق تلخ و سیاه
به این همه تکرار تاریک
آدمی نمیداند چگونه از دست این همه خیال قدو نیم قد فرار کند
چقدر به ساعت نگاه کنی
چقدر به خیابان زل بزنی از پنجره وبرگردی سیگاری روشن کنی و.  ...

آخ که نبودت را نه سیگار پشت سیگار تسکین میدهد، نه این همه شب نخوابیدن ها
خوشبختی پرنده نیست بیاید بنشیند لب پنجره و به دامی بچنگش اری 
خوشبختی لابلای موهای تو گم شده
میان انگشتان تو لانه کرده
خوشبختی پیرهن گلدار توست 
و شادی لبخند کودکی است که میان منو تو بخواب میرود
ندارمت ، یعنی من بدبختم
امجدزمانی27اذر 95


دوشنبه 17 آبان 1395

Zxvbnm

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


تصور کن هوای بعد باران را
خطوطی ممتداز اندوه تهران را

   هزاران عابر بی چتر و بی مقصد
که میبلعد نگاهاشان خیابان را

چراغی روشن از تنهایی مردی
که با خود میشمارد پت پت آن را

چگونه میرود از خاطرش این مرد
قسم های دروغینت به قران را

تو بعد از من چه کردی خاطراتم را
چه کردی ان‌همه اوراق عریان را

به دنیای تو دیگر بر نمیگردم
تمسخر میکند دنیایت انسان را


نفهمیدی که شهریور چه بر من رفت
به بی مهری گذشتم مهر و ابان را


اجاق دست تو دورست و من ماندم
چگونه سر کنم بی تو زمستان را


تو در خواب خوش خود پادشاهی کن
سلاطین کم بیادآرن یتیمان را

مرورت میکند این مرد غمگینت
چنان اعدامی ای  هربند زندان را


شب اخر شدو فردا دم صبحش
به دارش میکشم این جسم بی جان را

نصیحت میکنم  خودرا دم آخر
نصیحت میکنم‌ انسان  نادان را:


اگر یخ کرده دستانت خودت ٬ها٬ کن 
که دست کس نمیگرد به مهر  آن را

 امجدزمانی

@Amjadzamani1


پنجشنبه 6 آبان 1395

امرسان

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


 عشق اگر عشق تو باشد همه چیزش خوبست
رنج و عذاب و جدل و جنگ و ستیزش خوبست


باغ تمشکست لبانت  ملس و تازه و تر
گاه به یک باغ فقط میوه ی ریزش خوبست

آدم بی کس برود گوشه ای و‌جان بدهد
  مرگ به تنهایی مان ،مرگ تمیزش خوبست

دل نسپارید به یک آدم بیکس غلط است
آدم تنها و‌ غم انگیز چه چیزش خوبست؟


در دل هم با همه ی هستی خود حل بشویم
مثل عسل ، به نظرم عشق غلیظش خوبست

سردی و یخچالی و ازنسل  امرسان هستی
گرچه امرسان فقط از نوع فریزش خوبست

هرچه به دنیاست فقط سالم آن دلچسب است
عاشق بیچاره ولی شکل مریضش خوبست 

طعم تماشای تو یک طعم جدید است گلم
 وای  چه طعمی ست بدو خوبو لذیذش خوبست؟

امجدزمانی


پنجشنبه 29 مهر 1395

Ro

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

گونه ها نوبر گیلاس همین امسال اند
نیم آنها جگری ، نیمه ی  دیگر کال اند

خبر آمدنت  آمده تا رفسنجان
پسته ها از خبر خنده ی تو خوشحال اند

حکم بارانی و در وقت خودش  گر نرسی
شالی و هرچه شمالست همه پوشال اند


زودتر از موعد هر روز خودت را برسان
مردم طایفه‌ ی نرگس تو بی حال اند


دستهایت دو نشانه زخود  البرز اند
شانه هایت به بلندای  خود توچال اند

حافظ و سعدی و صد شاعر پر آوازه
در غزلهای خود از دست غمت  می نالند

یمن و سوریه و هرچه دول در جنگند
سر سبز آبی چشمان تو در جنجال اند

مثل یک سنگ تو در جای خودت سنگینی
همه به میوه ی سرشاخه فقط می بالند

میوه هایی که نمانند سر شاخه ی خود
عاقبت بی برو برگرد همه پامال اند

امجدزمانی
۲۸ مهر ۱۳۹۵


دوشنبه 26 مهر 1395

۴۵۳۵

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


تقویم را فقط برای عید ننوشتند
تنها برای دیدو  بازدید ننوشتند

شاید برای ثبت خاطرات ما دادند
شاید فقط برای سر رسید ننوشتند

شاید که روز افتتاح‌من دوشنبه‌بود
شاید کنار بخت من ، سعید ننوشتند

در خود هزار شعر ناتمام را کشتم
بر سنگ قبرشان ولی شهید ننوشتند

شاید قدیم ، سرنوشت شاعران بد بود
حتی دوبیت شعر نو‌ ، سپید ننوشتند


«اقبال» شاعران سیاه بود از اول
حتی خوشی  برای «ابو سعید* »ننوشتند

این گرگ سالهاست همنشین گله است
پروین‌ درست گفت...درید ....ننوشتند


ای داد در کتاب سرد و خشک قانون هم
جرمی برای او که دل برید ننوشتند

امجدزمانی


دوشنبه 26 مهر 1395

۴۳۴

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

امان از این شب بی رحمو این دنیای تکراری

دوباره حمله آورده بمن این قوم تاتاری


سپاه« ابرهه» بر من یورش اورده  از هرسو
مگر از آسمان یک معجزه آید به همکاری


وتنهایی چنان  خنجر به جانم میکشد امشب
که «بر بر ها» بجان مردم از روی ستمکاری


به هرجای تنم لشکرکشی کرده  غم عشقت
شبیه لشکرآقا محمد خان قاجاری


منم‌ آن پادشاه مطلق یک امپراطوری
که اکنون بی تو افتادم بروی تخت بیماری


می اندیشم به تو آری به یک‌کشور که دیگر نیست
مرورت میکنم در خود فقط از روی ناچاری


شکوه سبز جنگل های خوش ترکیب گیلانی
وپهلو میزنی گاهی به چالوس وخود ساری


تنت مجموعه ی بی نقص کاشی های  سلجوقی
وطاق ابروانت شاهکار هر چه معماری
ً

به تو‌ به قلعه ی محصور و‌بی نقصی که طرحت را
مهندسهای ساسانی پیاده‌ کرده ان ، آری


چقد در مدح تو گفتند و‌چاپیدند و زر دادیم
ز خاقانی  بگو تاخواجه عبدالله انصاری


منبت کاری بی نقص شهر اصفهان از توست
شکوه تخت جمشیدی ،نمادی از قلم کاری


تو کی مربوط به یک دوره و‌ یک عصر و یک‌ قرنی
تو تنهایادگار جاودان هرچه اعصاری

مدرنیته به تو روکرده در طراحیش امروز
تو  #«عشقی» رو به تو می آورد دنیا به ناچاری


تو شاه ملک هستی هستی و میبخشی ام بی شک
ومن آماده ام خدمت کنم عمری به درباری

امجدزمانی
۲۶مهر۱۳۹۵


شنبه 24 مهر 1395

Sa

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

پاسخ بده ، در من چه جنونیست که عاقل شده‌ ام
 دریا زده ام ، موجم و بی تاب تو ساحل شده ام

دل از کف خود دادمو خواب از سر وجان از تن خویش
این داد و ستد نیست ،!! من از عشق چه حاصل شده ام؟


من یک سند گم شده ام ، بعد تو نا معتبرم
یا یک سجل ادم مردود که باطل شده ام

من مرتکب شعر شدم  دست به طغیان زده ام
بردار تو اویخته ام جانی و قاتل شده ام

دیگر کسی ام آدم جادار و حسابی ننوشت
من در نظر جمع کسی مثل اراذل شده ام

بیچاره نبودم تو به این روز کشاندی دل من را
من چه‌فقیرم چقدر کوچک‌وزایل شده ام


آن قدر سرم پیش تو خم شد که قبولم بکنی 
درگیر دو‌صد گونه ی امراض مفاصل شده ام


بدتر زهمه درد که در جان و تنم ریخته  است
من ناقل بیماری آشفتگی دل شده ام


من ساده ترین بیت غزلهای خودم  بوده ام آه
با من تو چه کردی که چنین درهم و مشکل شده ام؟

 آن شاعر شیرین چه بلایی به سرش آمده است
بی رحم !    بسی تلخ تر از زهر هلاهل شده ام

من مرسل و  پیغمبر مبعوث خداوند  نی ام
من از پی تشریح دوچشمان تو نازل شده ام

 مامور شدم  تا خط دوری ز هم و‌ پاک کنم
پیغمبر برداشتن ذات فواصل شده ام

امجد زمانی
۲۴ مهر ۱۳۹۵



دوشنبه 19 مهر 1395

Uyf

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

دنبال یه رودم که به دریا برود
یا روزنی  از شب که به فردا برود

در رفته دل از دستمو چون مفصل نیست
با ارتوپدی ، ساده، سر جا برود

دلتنگ کسی هستم و باران و غروب
با چتر سیاهی  که سر ما برود

دلتنگ هوایی که به سرما  بزند
دلتنگ دو دستت که به گرما برود

پاییز به سر تاج طلا را بنهد
تا هر که طلا داشت به یغما برود

دستور بلافصل به باران بدهد
آنقدر ببارد، که غم ازما برود

من مطعنم دختر من بارانیست
باید به دو چشم تر سارا برود

من دوست ندارم بروم اما ،دل
تصمیم گرفته ست ازینجا برود

امجد زمانی
مهر۹۵


یکشنبه 18 مهر 1395

Fg

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    



از چه بگویم که مرا درد درون بسیار است
در شب تلخی که جدایی به سرم آوار است


خویش مپوشان زمن ای دوست که در مکتب ما
ناب ترین لحظه ی یک عشق فقط دیدار است


حاصل پیچ وخم موی طلایی تو است
این نوسانات طلا جات که دربازار است


دست فلک هرچه نمک داشت  به زخمم پاشید
این نمکی کار ندارد؟ چقدر بیکارست


 می روی و  مطمعنم پای کسی دربین است
می روی ومطمعنم دست کسی درکار است


حداقل مادری ات را به نمایش بگذار
بر سر کودک‌من دست بکش، بیمار است
امجد زمانی
مهرماه ۹۵


پنجشنبه 15 مهر 1395

Tel

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


سلام من به دنیای مجازی
به دنیای همه از خویش راضی

به دنیایی که بد در داخلش نیست
بجز خوبی ،نهایت  حاصلش نیست

همه اهل زد و بند و دروغیم
چراغ سوت و کورو بی فروغیم

اگر اینجا تماما خوب هستیم
همه عالی همه مرغوب هستیم

چقد خوبه تلگرام و نت و چت
زن و‌مردش همه خوبند و‌مثبت

همه عکسا فتو شاپند و روتوش
همه اماده ی عشقند و اغوش

همه دکان بقالی زدن  توش
چه عشقایی که اینجا میخورن جوش

یه دختر صد اکانت مرد داره
خدایی این مجازی درد داره

پسر با نام دختر باز کرده
چونان دختر خودش را ناز کرده

همه خسته همه تنها...بریده
همه به اخر دنیا  رسیده


همه ساکت، همه رامند و آرام
چقد عالیه دنیای تلگرام


همه توی مجازی خوش زبان اند
همه اهل گپند و گفتمان اند

خلاف خانه اینجا مهربانیم
 شبیه جمله ای ساده، روانیم

همه قدری جوانتر از سن خود
همه هم باخبر از باطن خود

ازین کانال به ان کانال رفتن
کپی کردن..کپی کردن مطن تن

وگاهی شب نشینی در گروهی
گهی مخفی گهی هم روی ..روحی..


همه شاعر ، نویسنده، ادیبند
همه خوشگل.همه هم دلفریبند

همه اهل نظر دادن ، نترسند
همه تحصیل کرده‌ ،اهل درسند

چنان  خوبه خدایی این تلگرام
همه افتاده ان از ور بام

مجازی جان تلگرام قشنگم
تو ای دنیای من ،خوش اب و رنگم

مبادا بی تو یک لحظه بمانم
تلگرامم ، گلم  ، دردت بجانم
امجد زمانی




پنجشنبه 15 مهر 1395

۱۶

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

مشخص نیست که ایا برسم یا نرسم

و به آن چشم فریبا برسم یا نرسم


مهم این است که من ماهی ام و رود تویی

مهم این نیست به دریا برسم یا نرسم


مهم این است رسیدن به تو در فکر من است

زنده یا مرده به انجا برسم یا نرسم...

مشخص نیست که ایا برسم یا نرسم

و به آن چشم فریبا برسم یا نرسم

مهم این است که من ماهی ام و رود تویی

مهم این نیست به دریا برسم یا نرسم


مهم این است رسیدن به تو در فکر من است

زنده یا مرده به انجا برسم یا نرسم...


یوسف مصرم واندیشه ی من بردگی است

من وفا دار توام گر به زلیخا برسم یا نرسم


مثل شبنم شده ام زندگی ام بسته به شب

محتمل نیست به فردا برسم یا نرسم


کار سختیست رسیدن به تو با این همه راه

قله ام باش چه بالا برسم یا نرسم


مهم این است به صحرا زده مجنون دلم

مهم این نیست به لیلا برسم یا نرسم


من نویسنده ی این قصه ام وبی خبرم

اخر قصه به،، سارا ،، برسم یا نرسم؟


پاک کن .. یا نرسم...را ..چقدر فعل بدی ست

من مصمم شده ام تا برسم.........


۱۵ مهرماه نودو پنج

امجدزمانی



شنبه 3 مهر 1395

Cv

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

نامه ای به همکلاسی ام بعد از ۳۲ سال
===
تقدیم به همه شما که کلاس اولیتون وخاطراتش دلتونو تنگ میکنه
==============
امروز سی و دوساله میشود کلاس اولی شدنم
وسی و دوساله میشود کلاس اولی شدنت
یادت می آید همین دیرو ز بود انگار
مدرسه سلمان فارسی را وما*  کورد * بودیم
وکتاب فارسی را که بر جلدش درختی ریشه کرده بود
وما  برگرد آن درخت دستهای هم را گرفته بودیموو میچرخیدیم
روستای تاریخ و اصالتم * نرگسی* را 
ومعلمی که فارسی بلد نبود
ما با خوف و هراس و اشتیاق و هزار ازین دست
اولی شدیم
واین اولین جمله ما بود: ئاغا  ئجازه
من دعا میکردم نیمکتمان یکی باشد
تو با تمام دل روستایی ات فقط کنار من مینشستی
ومن  با تمام دل روستایی ام فقط کنارتو مینشستم
*واین آغاز دوست داشتن* بود
امروز پسرم کلاس اولی شدو دختر تو جایی کنارش ندارد
اینجا همه چیز را عوض کردند
حتی پسر مرا هم از دختر تو گرفت این جدا سازی
من هنوز هم  به اولی شدن فکر میکنم و تو....
 تو کدام نیمکت پارک را برای پیری ات برگزیده ای؟
من هم عصایم دنبال جایی برای پارک می گردد
 دلم برا ی تو ، کلاس اول سلمان فارسی و معلمی که فارسی بلد نبود 
وبرای همه کلاس اولی هایی که فارسی بلد نیستند تنگ است
تو.....
امجدزمانی


پنجشنبه 1 مهر 1395

1 mehr95

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

به تنهایی قسم‌  من هم دهن دارم
به قدر کودکی در خود سخن دارم

نگو در جنگ‌٫ با تنهایی ات هستی
که من هم یک نبرد تن به تن دارم

اگرباران گرفت و خیس غم بودی
بیا زیر همین چتری که من دارم

نمیگویم کسی بامن نبوده ..شعر
که با شعر هم سر بر هم زدن دارم

اگر بی واهمه از درد میگویم
میان سینه ام زخمی کهن دارم

چقد باید دهانم را بدوزانم
مگرمن در بدن چند تا دهن دارم؟

چنان از زخم هایم  ،دوختم جامه
برای هرچه آدم پیرهن دارم

نمیدانم چگونه جان دوام آورد
چه شد بی تو  هنوزم سر به تن دارم؟


مترسک عاشق گنجشک ها میشد
اگر میداشت روحی که من دارم

تو رفتی با تو آن شب اعتماد هم رفت
به شک افتاده ام ، به هر چه ظن دارم

چه میلی در  هوای زندگی  اینجاست؟
به آرامش قسم میل کفن دارم
امجد زمانی


سه شنبه 23 شهریور 1395

حکم

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

( شعرهای امجد زمانی):
( شعرهای امجد زمانی):
شبی که یار پیشت نیست. برتو خواب جایز نیست
به آدم شکسته دل که نان و آب جایز نیست

به موجب همین دستورالعمل که خواهم داد: 
برای هرکه عاشق هست جز شراب جایزنیست 

تمام مردها به دست زلف یار می میرند
به حکم من؛ ازین پس مرگ با طناب جایز نیست

خدا به من برای دیدنت دو چشم اهدا کرد
نپوش خویش را ازمن ، دگر حجاب جایز نیست

و باغ را همانگونه که هست رونمایی کن-

برای باغبانت ، بیش ازین نقاب جایز نیست

بشین کنار من ، ما گفتمان تازه ای داریم
زبان که هست ، شورش ، مشت، انقلاب جایز نیست

کسی که از درون پوسید و ریخت ، حکم ویرانه ست 
کلنگ بر خرابه های یک خراب جایز نیست

امجد زمانی
1395/06/21

@radiosara1

@amjadzamani1

Aaaivan.Mihanblog.com


شنبه 6 شهریور 1395

ماهی

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

۳:
ماهی کوچکی از آب  جدا افتاده
و کنار جسدش رود زپا افتاده

بین ما یک خط طولی به درازای سکوت
بین ما بیشتر از فاصله ها افتاده

بد ترین حالت ممکن نرسیدن به کسی است
بین مردم ولی این فاجعه جا افتاده 

یکنفر گفت ز عشقت چقدر دور شدی
گوییا حادثه ای بین شما افتاده

بیخبر بودو ندانست که تنها شده ایم 
بیخبر بود خبر در همه جا افتاده 

که دوسال است من از ماه بدورم همه شب
که دوسال است مسیرم به دعا افتاده


همه ی مردم این شهر بدنبال جواب
حلقه ی گم شده ی. ماه کجا افتاده


نفس شاعر تو باز گرفت از غزلی
که در آن بیت به بیتش ز صدا افتاده

هرکه از دور مرا دیده به مادر گفته:
آخر این مرد به این روز چرا افتاده؟

شاید آن ماهی کوچک که به دریا نرسید 
یکی از ماست که  اینگونه جدا افتاده 
امجدزمانی
1395/06/06


جمعه 15 مرداد 1395

Dfx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

شبهای بی سارا( شعرهای امجد زمانی):
همه ی روزها یک شکل شده اند این روزها 
 برنگ چشمهای تو
همه ی لحظه هایم را نفس بکش
ودر آستینم بمان
زیر پیراهنم 
روی پوستم
لابلای انگشتانم 
بین دو دکمه اول پیرهنم 
هروقت دلت خواست بمن سرک بکش 
اصلا بمن سربزن
تمام روزهایم این روزها یک شکل اند
به رنگ شکلات تلخی که طعم از لبت ربوده بود و شیرین شده بود

در من تمام شهر به رنگ خیابان شریعتی شده است

من به شکل پله های نرسیده به کوچه ی نهم شرقی سقوط میکنم
اصلا از مشرق بتاب
که مرا لمس کنی
قبل از آنکه کسی از خیابان مرا جارو کند
تو در من بمان
هرجا که جایت تنگ نبود
از دلم گرفته تا لای انگشتانم
تو حتی در ریز ترین بافت زمستانی من جا میشوی 

بمن پل بزن
مثل صدر به کردستان 
فقط در اولین تقاطع
در چراغ قرمزی که مرا به تو عبور میدهد تمام نشوی 
به شبی بیندیش که ما تنها بودیم 
واولین ستاره که بما لبخند زد زهره بود 
به شبی بیندیش
که ماه مهمان من بود و ابرها سر رسیدند
به اولین کوچه بیندیش که بسمت پارک نپیچید وگم شدیم
اصلا به مسجدی بیندیش که نذر کرده بودند برای ما در آن نماز بخوانند
وکسی یادش نیامد 
یا نه به بلوغ باغ باقی مانده از 42 سال پیش
یا به کفشهایی که خیابان را نمیفهمند
ما از همین کفشها ریگ را فهمیدیم 
مثلا تصور کن 17 سال از آخرین باری که متولد شدی گذشته است
یا به دوسال اخیر فکر کن
که  من با بهار فامیل شده ام
ما باید فکری بحال حلقه ی بدلی که خریده ایم. بکنیم
یا فکری برای انتقال بیمارستان آزادی. به حوالی خانه ما
اصلا تو زیر دکمه من قایم. باش
یا در حلقه ای که دستم نمیکنم 
یا لای سیگارهایم 
حالا دوباره باید فکر کنیم
مثلا فکر کنیم به اتاقی که عکس تو قرار است در آن باشد و نیست
یا به ترافیک سنگین توهم عصرها
از حوالی بابایی تا صیاد 
نه
بعد از صیاد تازه ترافیک سنگین از تو جان شهر را میگیرد 
من باید در اولین دور برگردان به همه بگویم من اهل دور زدن نیستم
چقد دوسال زیادو کم است
مثلا دوسال به باران فکر کنی وخیس شوی
یا دوسال پشت چراغ قرمز باشی و نفهمی 
باید به زبان ساده تر با پرنده ها صحبت کنیم
باید همه ی پرنده ها بفهمند
ما دو پرنده هستیم
حتی اگر پرواز نکنیم
ساعت بیش از هرچیزی از نیمه شب من میگذرد
نامه های نیمه شب من  ازین
نامه تر نمیشوند... 
تو فقط به اینکه کجای پیراهن من قایم شوی فکر کن
من برمیگردم 
امجد زمانی
1395/05/14
ساعت 03:33


چهارشنبه 23 تیر 1395

Xc

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

نشسته آفتاب روی صندلی، کنارمن 
محال واقعی شده فقط به ابتکار من

فرشتگان آسمان حریر صورتی  به تن،.. 
چه شاعرانه رقص میکنند درجوار من


تو پا که میشوی و راه میروی، جنون، جنون 
دوباره میرود زکف  تمام اختیار من

بدون وقفه. بوسه نشر میکند. لبان تو
چه چاپخانه ای شده برای انتشار من

منی که ورشکسته ام زعشق و دست خالی ام 
به یمن دست تو گرفته  باز کارو بار من 

چه باشکوه وبی نظیر میشود مراسم ام 
خدا خودش شده عزیز وساقدوش یارمن 



چگونه من بغل کنم تمام آفتاب را

شکوه وشرم نقش بسته در تن نگار من

تو میروی ومن خیال میرود ز خاطرم 
تومیروی وسر نمیشود، نه،انتظار من 

هوا هوای گریه است و بغض وشیون وجنون
به طبل رعد میزند خدای سوگوار من

زتو فقط خیال سهم من شده، خودت ببین
میان مردمان زدست رفته اعتبار من
امجدزمانی 


شنبه 5 تیر 1395

Telegram

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

https://telegram.me/amjadzamani1


جمعه 20 آذر 1394

یکصد هزار بازدید

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

سلام و سپاس به محضر همه ی شما خوبان
آمار بازدید وبلاگم که متعلق به همه ی شماست به 100/000 یکصد هزار رسید
بسیار خوشحالم و مسرور و دست همه ی شما را به مهر میفشارم
کماکان منتظر حضور شما و نظرات سازنده ی شما هستم
یاحق دوستون دارم امجد زمانی کوچک همهی شما خوبان


جمعه 6 آذر 1394

hy

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ :
ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﮐﻤﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ
..
ﯾﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻭﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ
...
ﯾﺎ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮ ﻧﮕﺸﺖ
..
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺻﻼ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺁﺩﺭﺱ ﮔﯿﺮﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﻨﻮﺷﺖ
ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ?
ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻋﻨﺼﺮ ﮐﺸﻒ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﯼ
ﻣﺜﻼ ": ﺳﺎﺭﺍ " ﺩﯾﻮﻡ ‏)
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ 20 ، ﺳﺎﻋﺖ 12:26


پنجشنبه 19 شهریور 1394

vcx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

چند روز می شود نگار رفته است
فکر میکنم از این دیار رفته است

سرخ، زرد، آبی و..نه سبزشان کم است
از مداد رنگی ام بهار رفته است

رفته روی ریلها نشسته یکنفر
پیش پای او ولی قطار رفته است

یکنفر لطیف تر زگل..گلی بدست
باز در کمای انتظار رفته است

سرو من قدش بلند..دست او سپید
بی گمان به خواهرش چنار رفته است

رفت و نیمه جان من سر مزار خود
پنچ شنبه های بیشمار رفته است

حال آدمی شدم که بیگناه وتلخ
بی جهت سرش به روی دار رفته است

حال آن پلنگ پیر و خسته ای شدم
بی گدار، سمت یک شکار رفته است

باز هم کسی بدون دل به خانه رفت
باز باخت، باز. هم قمار رفته است

 یکنفر به داد من نمیرسد که در:
آستین من دوباره مار رفته است

کوچکی که من بزرگ کردمش نگفت
پیش دیگری هزار بار رفته است

گاه پشت سر هزار پل شکسته است
گاه روبروم  اعتبار رفته است
 

سبز من به جعبه ی مداد رنگی ام

 بازگرد..ازدلم بهار رفته است

باز گرد تا به قولمان عمل کنیم
عصر حرف و دوره ی شعار رفته است

ماه در میان آسمان نشسته باز
ابرهای تیره اش کنار رفته است

امجد زمانی

1394/06/16


پنجشنبه 19 شهریور 1394

trz

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ماه. یکبارمسیرش به تو افتاده یقینا
که به خورشید دو چشمان تو دل داده یقینا

جنگ هفتادو دو شاعر سر یک سیب چه زیباست
سیب سرخی که ز دامان تو افتاده یقینا

وتو تنها زن پیغمبر دنیا که خداوند
حکم آن را به خط خویش فرستاده یقینا

آنقدر وسعت زیبایی تو بی حدو حصر است
میشود نوکر تو رعیت و خان زاده یقینا

وتو آن پیشنهادی که ردت فاجعه بار است
مثل یک آدم مخمور و رد باده یقینا

گفت: افتادگی آموز...ولی هیچ ندانست
با تو برخواسته هر آدم افتاده یقینا

با تو این شهر دگر کوچه ی بن بست ندارد
که به تو ختم شده آخر هرجاده یقینا

من اسیرت شده ام ..بسته به گیسوی تو هستم
تا رها تر بشوم  در دل آزاده یقینا

امجد زمانی...1394/06/19


پنجشنبه 19 شهریور 1394

hgf

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

میشمارم خویش را حس میکنم که کم شدم
کسری از یک بودم و بعد از تو کمتر هم شدم

من نحیف و لاغر و بیحال و بی جانم چو نخ
من چه بد پیچیده ام دور خودم..در هم شدم

شب نشینم..دشمن خورشیدم و گرما و نور
من گیاهی تشنه هستم عاشق شبنم شدم

من فقط یک آیه از انجیل چشمت. خواندم و
اینچنین بی پرده با آغوش تو محرم شدم

تو که استاد ریاضی هستی و پیچیدگی
جبر عشق آمد..و من در مکتبت آدم شدم

تو مدیر عامل شدی در شرکت حوری وشان
من ولی افغانی وردست یک بی غم شدم

با زبان ساده هرشب با یکی بودی و من
با خودم با غم ..و با تنهایی ام همدم شدم
امجد زمانی
1394/06/17


چهارشنبه 11 شهریور 1394

xzs

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    نوع مطلب :شعرهای فارسی امجد زمانی ،

جز به چشم با تو نامه نگاری نکرده ام
جز به اشک گونه را آبیاری نکرده ام

بی تو آنقدر ز خود دور هستم که خویش را
بیست سال میشودسرشماری نکرده ام

مثل اهل کوفه ام با خودم عهد بسته‌ ام
پر شدم زدستهایی که یاری نکرده ام

من سند بنام میخواهمت ..مال من شوی
تا که این قباله را انحصاری نکرده ام ...

آری آن زیاده خواهم که راضی نمیشود
روی هیچکس چنین پافشاری نکرده ام

سالها اگر چه بر موج دریا نشسته ام
زلف وانکن که گیسو سواری نکرده ام


عشق من ،گلم،عزیز م ،فدایت شوم
توی عمرم اینقدر پاچه خواری نکرده ام
بیقرارتم، چرا من چنین بیقرارتم، بیقرارتم
وای هرگز اینچنین بیقراری  نکرده ام

بوی گند قلب من هرکجا را گرفته است
هیچوقت بعد تو خانه داری نکرده ام

جرم من چه بود به مرگ من. حکم داده ای
قاضی القضات ! من هیچ کاری نکرده ام

من یکی ز داعش ام ، خویش را میکشم..به خود
من هنوز حمله ی انتحاری نکرده ام

هیچوقت مثل این چند روزی که رفته ای
در خودم قشنگ احساس خواری نکرده ام
امجد زمانی 1394/06/11


تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5