تبلیغات
آواز بلوط
سه شنبه 24 تیر 1393

شبهای بی سارا

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    نوع مطلب :شعرهای فارسی امجد زمانی ،

امجد زمانیباسلام  

 سی دی شماره 1  شعرهای فارسی با نام  شبهای بی سارا.... چند فایلو اپلود كردم.. امیدوارم خوشتون بیاد..بقیه رو بزودی میذارم

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا1            برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا2             برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سار31            برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا4           برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا5                برای دانلود اینجا كلیك كنید


دوشنبه 17 آبان 1395

Zxvbnm

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


تصور کن هوای بعد باران را
خطوطی ممتداز اندوه تهران را

   هزاران عابر بی چتر و بی مقصد
که میبلعد نگاهاشان خیابان را

چراغی روشن از تنهایی مردی
که با خود میشمارد پت پت آن را

چگونه میرود از خاطرش این مرد
قسم های دروغینت به قران را

تو بعد از من چه کردی خاطراتم را
چه کردی ان‌همه اوراق عریان را

به دنیای تو دیگر بر نمیگردم
تمسخر میکند دنیایت انسان را


نفهمیدی که شهریور چه بر من رفت
به بی مهری گذشتم مهر و ابان را


اجاق دست تو دورست و من ماندم
چگونه سر کنم بی تو زمستان را


تو در خواب خوش خود پادشاهی کن
سلاطین کم بیادآرن یتیمان را

مرورت میکند این مرد غمگینت
چنان اعدامی ای  هربند زندان را


شب اخر شدو فردا دم صبحش
به دارش میکشم این جسم بی جان را

نصیحت میکنم  خودرا دم آخر
نصیحت میکنم‌ انسان  نادان را:


اگر یخ کرده دستانت خودت ٬ها٬ کن 
که دست کس نمیگرد به مهر  آن را

 امجدزمانی

@Amjadzamani1


پنجشنبه 6 آبان 1395

امرسان

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


 عشق اگر عشق تو باشد همه چیزش خوبست
رنج و عذاب و جدل و جنگ و ستیزش خوبست


باغ تمشکست لبانت  ملس و تازه و تر
گاه به یک باغ فقط میوه ی ریزش خوبست

آدم بی کس برود گوشه ای و‌جان بدهد
  مرگ به تنهایی مان ،مرگ تمیزش خوبست

دل نسپارید به یک آدم بیکس غلط است
آدم تنها و‌ غم انگیز چه چیزش خوبست؟


در دل هم با همه ی هستی خود حل بشویم
مثل عسل ، به نظرم عشق غلیظش خوبست

سردی و یخچالی و ازنسل  امرسان هستی
گرچه امرسان فقط از نوع فریزش خوبست

هرچه به دنیاست فقط سالم آن دلچسب است
عاشق بیچاره ولی شکل مریضش خوبست 

طعم تماشای تو یک طعم جدید است گلم
 وای  چه طعمی ست بدو خوبو لذیذش خوبست؟

امجدزمانی


پنجشنبه 29 مهر 1395

Ro

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

گونه ها نوبر گیلاس همین امسال اند
نیم آنها جگری ، نیمه ی  دیگر کال اند

خبر آمدنت  آمده تا رفسنجان
پسته ها از خبر خنده ی تو خوشحال اند

حکم بارانی و در وقت خودش  گر نرسی
شالی و هرچه شمالست همه پوشال اند


زودتر از موعد هر روز خودت را برسان
مردم طایفه‌ ی نرگس تو بی حال اند


دستهایت دو نشانه زخود  البرز اند
شانه هایت به بلندای  خود توچال اند

حافظ و سعدی و صد شاعر پر آوازه
در غزلهای خود از دست غمت  می نالند

یمن و سوریه و هرچه دول در جنگند
سر سبز آبی چشمان تو در جنجال اند

مثل یک سنگ تو در جای خودت سنگینی
همه به میوه ی سرشاخه فقط می بالند

میوه هایی که نمانند سر شاخه ی خود
عاقبت بی برو برگرد همه پامال اند

امجدزمانی
۲۸ مهر ۱۳۹۵


دوشنبه 26 مهر 1395

۴۵۳۵

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


تقویم را فقط برای عید ننوشتند
تنها برای دیدو  بازدید ننوشتند

شاید برای ثبت خاطرات ما دادند
شاید فقط برای سر رسید ننوشتند

شاید که روز افتتاح‌من دوشنبه‌بود
شاید کنار بخت من ، سعید ننوشتند

در خود هزار شعر ناتمام را کشتم
بر سنگ قبرشان ولی شهید ننوشتند

شاید قدیم ، سرنوشت شاعران بد بود
حتی دوبیت شعر نو‌ ، سپید ننوشتند


«اقبال» شاعران سیاه بود از اول
حتی خوشی  برای «ابو سعید* »ننوشتند

این گرگ سالهاست همنشین گله است
پروین‌ درست گفت...درید ....ننوشتند


ای داد در کتاب سرد و خشک قانون هم
جرمی برای او که دل برید ننوشتند

امجدزمانی


دوشنبه 26 مهر 1395

۴۳۴

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

امان از این شب بی رحمو این دنیای تکراری

دوباره حمله آورده بمن این قوم تاتاری


سپاه« ابرهه» بر من یورش اورده  از هرسو
مگر از آسمان یک معجزه آید به همکاری


وتنهایی چنان  خنجر به جانم میکشد امشب
که «بر بر ها» بجان مردم از روی ستمکاری


به هرجای تنم لشکرکشی کرده  غم عشقت
شبیه لشکرآقا محمد خان قاجاری


منم‌ آن پادشاه مطلق یک امپراطوری
که اکنون بی تو افتادم بروی تخت بیماری


می اندیشم به تو آری به یک‌کشور که دیگر نیست
مرورت میکنم در خود فقط از روی ناچاری


شکوه سبز جنگل های خوش ترکیب گیلانی
وپهلو میزنی گاهی به چالوس وخود ساری


تنت مجموعه ی بی نقص کاشی های  سلجوقی
وطاق ابروانت شاهکار هر چه معماری
ً

به تو‌ به قلعه ی محصور و‌بی نقصی که طرحت را
مهندسهای ساسانی پیاده‌ کرده ان ، آری


چقد در مدح تو گفتند و‌چاپیدند و زر دادیم
ز خاقانی  بگو تاخواجه عبدالله انصاری


منبت کاری بی نقص شهر اصفهان از توست
شکوه تخت جمشیدی ،نمادی از قلم کاری


تو کی مربوط به یک دوره و‌ یک عصر و یک‌ قرنی
تو تنهایادگار جاودان هرچه اعصاری

مدرنیته به تو روکرده در طراحیش امروز
تو  #«عشقی» رو به تو می آورد دنیا به ناچاری


تو شاه ملک هستی هستی و میبخشی ام بی شک
ومن آماده ام خدمت کنم عمری به درباری

امجدزمانی
۲۶مهر۱۳۹۵


شنبه 24 مهر 1395

Sa

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

پاسخ بده ، در من چه جنونیست که عاقل شده‌ ام
 دریا زده ام ، موجم و بی تاب تو ساحل شده ام

دل از کف خود دادمو خواب از سر وجان از تن خویش
این داد و ستد نیست ،!! من از عشق چه حاصل شده ام؟


من یک سند گم شده ام ، بعد تو نا معتبرم
یا یک سجل ادم مردود که باطل شده ام

من مرتکب شعر شدم  دست به طغیان زده ام
بردار تو اویخته ام جانی و قاتل شده ام

دیگر کسی ام آدم جادار و حسابی ننوشت
من در نظر جمع کسی مثل اراذل شده ام

بیچاره نبودم تو به این روز کشاندی دل من را
من چه‌فقیرم چقدر کوچک‌وزایل شده ام


آن قدر سرم پیش تو خم شد که قبولم بکنی 
درگیر دو‌صد گونه ی امراض مفاصل شده ام


بدتر زهمه درد که در جان و تنم ریخته  است
من ناقل بیماری آشفتگی دل شده ام


من ساده ترین بیت غزلهای خودم  بوده ام آه
با من تو چه کردی که چنین درهم و مشکل شده ام؟

 آن شاعر شیرین چه بلایی به سرش آمده است
بی رحم !    بسی تلخ تر از زهر هلاهل شده ام

من مرسل و  پیغمبر مبعوث خداوند  نی ام
من از پی تشریح دوچشمان تو نازل شده ام

 مامور شدم  تا خط دوری ز هم و‌ پاک کنم
پیغمبر برداشتن ذات فواصل شده ام

امجد زمانی
۲۴ مهر ۱۳۹۵



دوشنبه 19 مهر 1395

Uyf

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

دنبال یه رودم که به دریا برود
یا روزنی  از شب که به فردا برود

در رفته دل از دستمو چون مفصل نیست
با ارتوپدی ، ساده، سر جا برود

دلتنگ کسی هستم و باران و غروب
با چتر سیاهی  که سر ما برود

دلتنگ هوایی که به سرما  بزند
دلتنگ دو دستت که به گرما برود

پاییز به سر تاج طلا را بنهد
تا هر که طلا داشت به یغما برود

دستور بلافصل به باران بدهد
آنقدر ببارد، که غم ازما برود

من مطعنم دختر من بارانیست
باید به دو چشم تر سارا برود

من دوست ندارم بروم اما ،دل
تصمیم گرفته ست ازینجا برود

امجد زمانی
مهر۹۵


یکشنبه 18 مهر 1395

Fg

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    



از چه بگویم که مرا درد درون بسیار است
در شب تلخی که جدایی به سرم آوار است


خویش مپوشان زمن ای دوست که در مکتب ما
ناب ترین لحظه ی یک عشق فقط دیدار است


حاصل پیچ وخم موی طلایی تو است
این نوسانات طلا جات که دربازار است


دست فلک هرچه نمک داشت  به زخمم پاشید
این نمکی کار ندارد؟ چقدر بیکارست


 می روی و  مطمعنم پای کسی دربین است
می روی ومطمعنم دست کسی درکار است


حداقل مادری ات را به نمایش بگذار
بر سر کودک‌من دست بکش، بیمار است
امجد زمانی
مهرماه ۹۵


پنجشنبه 15 مهر 1395

Tel

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    


سلام من به دنیای مجازی
به دنیای همه از خویش راضی

به دنیایی که بد در داخلش نیست
بجز خوبی ،نهایت  حاصلش نیست

همه اهل زد و بند و دروغیم
چراغ سوت و کورو بی فروغیم

اگر اینجا تماما خوب هستیم
همه عالی همه مرغوب هستیم

چقد خوبه تلگرام و نت و چت
زن و‌مردش همه خوبند و‌مثبت

همه عکسا فتو شاپند و روتوش
همه اماده ی عشقند و اغوش

همه دکان بقالی زدن  توش
چه عشقایی که اینجا میخورن جوش

یه دختر صد اکانت مرد داره
خدایی این مجازی درد داره

پسر با نام دختر باز کرده
چونان دختر خودش را ناز کرده

همه خسته همه تنها...بریده
همه به اخر دنیا  رسیده


همه ساکت، همه رامند و آرام
چقد عالیه دنیای تلگرام


همه توی مجازی خوش زبان اند
همه اهل گپند و گفتمان اند

خلاف خانه اینجا مهربانیم
 شبیه جمله ای ساده، روانیم

همه قدری جوانتر از سن خود
همه هم باخبر از باطن خود

ازین کانال به ان کانال رفتن
کپی کردن..کپی کردن مطن تن

وگاهی شب نشینی در گروهی
گهی مخفی گهی هم روی ..روحی..


همه شاعر ، نویسنده، ادیبند
همه خوشگل.همه هم دلفریبند

همه اهل نظر دادن ، نترسند
همه تحصیل کرده‌ ،اهل درسند

چنان  خوبه خدایی این تلگرام
همه افتاده ان از ور بام

مجازی جان تلگرام قشنگم
تو ای دنیای من ،خوش اب و رنگم

مبادا بی تو یک لحظه بمانم
تلگرامم ، گلم  ، دردت بجانم
امجد زمانی




پنجشنبه 15 مهر 1395

۱۶

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

مشخص نیست که ایا برسم یا نرسم

و به آن چشم فریبا برسم یا نرسم


مهم این است که من ماهی ام و رود تویی

مهم این نیست به دریا برسم یا نرسم


مهم این است رسیدن به تو در فکر من است

زنده یا مرده به انجا برسم یا نرسم...

مشخص نیست که ایا برسم یا نرسم

و به آن چشم فریبا برسم یا نرسم

مهم این است که من ماهی ام و رود تویی

مهم این نیست به دریا برسم یا نرسم


مهم این است رسیدن به تو در فکر من است

زنده یا مرده به انجا برسم یا نرسم...


یوسف مصرم واندیشه ی من بردگی است

من وفا دار توام گر به زلیخا برسم یا نرسم


مثل شبنم شده ام زندگی ام بسته به شب

محتمل نیست به فردا برسم یا نرسم


کار سختیست رسیدن به تو با این همه راه

قله ام باش چه بالا برسم یا نرسم


مهم این است به صحرا زده مجنون دلم

مهم این نیست به لیلا برسم یا نرسم


من نویسنده ی این قصه ام وبی خبرم

اخر قصه به،، سارا ،، برسم یا نرسم؟


پاک کن .. یا نرسم...را ..چقدر فعل بدی ست

من مصمم شده ام تا برسم.........


۱۵ مهرماه نودو پنج

امجدزمانی



شنبه 3 مهر 1395

Cv

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

نامه ای به همکلاسی ام بعد از ۳۲ سال
===
تقدیم به همه شما که کلاس اولیتون وخاطراتش دلتونو تنگ میکنه
==============
امروز سی و دوساله میشود کلاس اولی شدنم
وسی و دوساله میشود کلاس اولی شدنت
یادت می آید همین دیرو ز بود انگار
مدرسه سلمان فارسی را وما*  کورد * بودیم
وکتاب فارسی را که بر جلدش درختی ریشه کرده بود
وما  برگرد آن درخت دستهای هم را گرفته بودیموو میچرخیدیم
روستای تاریخ و اصالتم * نرگسی* را 
ومعلمی که فارسی بلد نبود
ما با خوف و هراس و اشتیاق و هزار ازین دست
اولی شدیم
واین اولین جمله ما بود: ئاغا  ئجازه
من دعا میکردم نیمکتمان یکی باشد
تو با تمام دل روستایی ات فقط کنار من مینشستی
ومن  با تمام دل روستایی ام فقط کنارتو مینشستم
*واین آغاز دوست داشتن* بود
امروز پسرم کلاس اولی شدو دختر تو جایی کنارش ندارد
اینجا همه چیز را عوض کردند
حتی پسر مرا هم از دختر تو گرفت این جدا سازی
من هنوز هم  به اولی شدن فکر میکنم و تو....
 تو کدام نیمکت پارک را برای پیری ات برگزیده ای؟
من هم عصایم دنبال جایی برای پارک می گردد
 دلم برا ی تو ، کلاس اول سلمان فارسی و معلمی که فارسی بلد نبود 
وبرای همه کلاس اولی هایی که فارسی بلد نیستند تنگ است
تو.....
امجدزمانی


پنجشنبه 1 مهر 1395

1 mehr95

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

به تنهایی قسم‌  من هم دهن دارم
به قدر کودکی در خود سخن دارم

نگو در جنگ‌٫ با تنهایی ات هستی
که من هم یک نبرد تن به تن دارم

اگرباران گرفت و خیس غم بودی
بیا زیر همین چتری که من دارم

نمیگویم کسی بامن نبوده ..شعر
که با شعر هم سر بر هم زدن دارم

اگر بی واهمه از درد میگویم
میان سینه ام زخمی کهن دارم

چقد باید دهانم را بدوزانم
مگرمن در بدن چند تا دهن دارم؟

چنان از زخم هایم  ،دوختم جامه
برای هرچه آدم پیرهن دارم

نمیدانم چگونه جان دوام آورد
چه شد بی تو  هنوزم سر به تن دارم؟


مترسک عاشق گنجشک ها میشد
اگر میداشت روحی که من دارم

تو رفتی با تو آن شب اعتماد هم رفت
به شک افتاده ام ، به هر چه ظن دارم

چه میلی در  هوای زندگی  اینجاست؟
به آرامش قسم میل کفن دارم
امجد زمانی


سه شنبه 23 شهریور 1395

حکم

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

( شعرهای امجد زمانی):
( شعرهای امجد زمانی):
شبی که یار پیشت نیست. برتو خواب جایز نیست
به آدم شکسته دل که نان و آب جایز نیست

به موجب همین دستورالعمل که خواهم داد: 
برای هرکه عاشق هست جز شراب جایزنیست 

تمام مردها به دست زلف یار می میرند
به حکم من؛ ازین پس مرگ با طناب جایز نیست

خدا به من برای دیدنت دو چشم اهدا کرد
نپوش خویش را ازمن ، دگر حجاب جایز نیست

و باغ را همانگونه که هست رونمایی کن-

برای باغبانت ، بیش ازین نقاب جایز نیست

بشین کنار من ، ما گفتمان تازه ای داریم
زبان که هست ، شورش ، مشت، انقلاب جایز نیست

کسی که از درون پوسید و ریخت ، حکم ویرانه ست 
کلنگ بر خرابه های یک خراب جایز نیست

امجد زمانی
1395/06/21

@radiosara1

@amjadzamani1

Aaaivan.Mihanblog.com


شنبه 6 شهریور 1395

ماهی

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

۳:
ماهی کوچکی از آب  جدا افتاده
و کنار جسدش رود زپا افتاده

بین ما یک خط طولی به درازای سکوت
بین ما بیشتر از فاصله ها افتاده

بد ترین حالت ممکن نرسیدن به کسی است
بین مردم ولی این فاجعه جا افتاده 

یکنفر گفت ز عشقت چقدر دور شدی
گوییا حادثه ای بین شما افتاده

بیخبر بودو ندانست که تنها شده ایم 
بیخبر بود خبر در همه جا افتاده 

که دوسال است من از ماه بدورم همه شب
که دوسال است مسیرم به دعا افتاده


همه ی مردم این شهر بدنبال جواب
حلقه ی گم شده ی. ماه کجا افتاده


نفس شاعر تو باز گرفت از غزلی
که در آن بیت به بیتش ز صدا افتاده

هرکه از دور مرا دیده به مادر گفته:
آخر این مرد به این روز چرا افتاده؟

شاید آن ماهی کوچک که به دریا نرسید 
یکی از ماست که  اینگونه جدا افتاده 
امجدزمانی
1395/06/06


جمعه 15 مرداد 1395

Dfx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

شبهای بی سارا( شعرهای امجد زمانی):
همه ی روزها یک شکل شده اند این روزها 
 برنگ چشمهای تو
همه ی لحظه هایم را نفس بکش
ودر آستینم بمان
زیر پیراهنم 
روی پوستم
لابلای انگشتانم 
بین دو دکمه اول پیرهنم 
هروقت دلت خواست بمن سرک بکش 
اصلا بمن سربزن
تمام روزهایم این روزها یک شکل اند
به رنگ شکلات تلخی که طعم از لبت ربوده بود و شیرین شده بود

در من تمام شهر به رنگ خیابان شریعتی شده است

من به شکل پله های نرسیده به کوچه ی نهم شرقی سقوط میکنم
اصلا از مشرق بتاب
که مرا لمس کنی
قبل از آنکه کسی از خیابان مرا جارو کند
تو در من بمان
هرجا که جایت تنگ نبود
از دلم گرفته تا لای انگشتانم
تو حتی در ریز ترین بافت زمستانی من جا میشوی 

بمن پل بزن
مثل صدر به کردستان 
فقط در اولین تقاطع
در چراغ قرمزی که مرا به تو عبور میدهد تمام نشوی 
به شبی بیندیش که ما تنها بودیم 
واولین ستاره که بما لبخند زد زهره بود 
به شبی بیندیش
که ماه مهمان من بود و ابرها سر رسیدند
به اولین کوچه بیندیش که بسمت پارک نپیچید وگم شدیم
اصلا به مسجدی بیندیش که نذر کرده بودند برای ما در آن نماز بخوانند
وکسی یادش نیامد 
یا نه به بلوغ باغ باقی مانده از 42 سال پیش
یا به کفشهایی که خیابان را نمیفهمند
ما از همین کفشها ریگ را فهمیدیم 
مثلا تصور کن 17 سال از آخرین باری که متولد شدی گذشته است
یا به دوسال اخیر فکر کن
که  من با بهار فامیل شده ام
ما باید فکری بحال حلقه ی بدلی که خریده ایم. بکنیم
یا فکری برای انتقال بیمارستان آزادی. به حوالی خانه ما
اصلا تو زیر دکمه من قایم. باش
یا در حلقه ای که دستم نمیکنم 
یا لای سیگارهایم 
حالا دوباره باید فکر کنیم
مثلا فکر کنیم به اتاقی که عکس تو قرار است در آن باشد و نیست
یا به ترافیک سنگین توهم عصرها
از حوالی بابایی تا صیاد 
نه
بعد از صیاد تازه ترافیک سنگین از تو جان شهر را میگیرد 
من باید در اولین دور برگردان به همه بگویم من اهل دور زدن نیستم
چقد دوسال زیادو کم است
مثلا دوسال به باران فکر کنی وخیس شوی
یا دوسال پشت چراغ قرمز باشی و نفهمی 
باید به زبان ساده تر با پرنده ها صحبت کنیم
باید همه ی پرنده ها بفهمند
ما دو پرنده هستیم
حتی اگر پرواز نکنیم
ساعت بیش از هرچیزی از نیمه شب من میگذرد
نامه های نیمه شب من  ازین
نامه تر نمیشوند... 
تو فقط به اینکه کجای پیراهن من قایم شوی فکر کن
من برمیگردم 
امجد زمانی
1395/05/14
ساعت 03:33


چهارشنبه 23 تیر 1395

Xc

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

نشسته آفتاب روی صندلی، کنارمن 
محال واقعی شده فقط به ابتکار من

فرشتگان آسمان حریر صورتی  به تن،.. 
چه شاعرانه رقص میکنند درجوار من


تو پا که میشوی و راه میروی، جنون، جنون 
دوباره میرود زکف  تمام اختیار من

بدون وقفه. بوسه نشر میکند. لبان تو
چه چاپخانه ای شده برای انتشار من

منی که ورشکسته ام زعشق و دست خالی ام 
به یمن دست تو گرفته  باز کارو بار من 

چه باشکوه وبی نظیر میشود مراسم ام 
خدا خودش شده عزیز وساقدوش یارمن 



چگونه من بغل کنم تمام آفتاب را

شکوه وشرم نقش بسته در تن نگار من

تو میروی ومن خیال میرود ز خاطرم 
تومیروی وسر نمیشود، نه،انتظار من 

هوا هوای گریه است و بغض وشیون وجنون
به طبل رعد میزند خدای سوگوار من

زتو فقط خیال سهم من شده، خودت ببین
میان مردمان زدست رفته اعتبار من
امجدزمانی 


شنبه 5 تیر 1395

Telegram

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

https://telegram.me/amjadzamani1


جمعه 20 آذر 1394

یکصد هزار بازدید

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

سلام و سپاس به محضر همه ی شما خوبان
آمار بازدید وبلاگم که متعلق به همه ی شماست به 100/000 یکصد هزار رسید
بسیار خوشحالم و مسرور و دست همه ی شما را به مهر میفشارم
کماکان منتظر حضور شما و نظرات سازنده ی شما هستم
یاحق دوستون دارم امجد زمانی کوچک همهی شما خوبان


جمعه 6 آذر 1394

hy

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ :
ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﮐﻤﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ
..
ﯾﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻭﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ
...
ﯾﺎ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮ ﻧﮕﺸﺖ
..
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺻﻼ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺁﺩﺭﺱ ﮔﯿﺮﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﻨﻮﺷﺖ
ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ?
ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻋﻨﺼﺮ ﮐﺸﻒ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﯼ
ﻣﺜﻼ ": ﺳﺎﺭﺍ " ﺩﯾﻮﻡ ‏)
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ 20 ، ﺳﺎﻋﺖ 12:26


پنجشنبه 19 شهریور 1394

vcx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

چند روز می شود نگار رفته است
فکر میکنم از این دیار رفته است

سرخ، زرد، آبی و..نه سبزشان کم است
از مداد رنگی ام بهار رفته است

رفته روی ریلها نشسته یکنفر
پیش پای او ولی قطار رفته است

یکنفر لطیف تر زگل..گلی بدست
باز در کمای انتظار رفته است

سرو من قدش بلند..دست او سپید
بی گمان به خواهرش چنار رفته است

رفت و نیمه جان من سر مزار خود
پنچ شنبه های بیشمار رفته است

حال آدمی شدم که بیگناه وتلخ
بی جهت سرش به روی دار رفته است

حال آن پلنگ پیر و خسته ای شدم
بی گدار، سمت یک شکار رفته است

باز هم کسی بدون دل به خانه رفت
باز باخت، باز. هم قمار رفته است

 یکنفر به داد من نمیرسد که در:
آستین من دوباره مار رفته است

کوچکی که من بزرگ کردمش نگفت
پیش دیگری هزار بار رفته است

گاه پشت سر هزار پل شکسته است
گاه روبروم  اعتبار رفته است
 

سبز من به جعبه ی مداد رنگی ام

 بازگرد..ازدلم بهار رفته است

باز گرد تا به قولمان عمل کنیم
عصر حرف و دوره ی شعار رفته است

ماه در میان آسمان نشسته باز
ابرهای تیره اش کنار رفته است

امجد زمانی

1394/06/16


پنجشنبه 19 شهریور 1394

trz

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ماه. یکبارمسیرش به تو افتاده یقینا
که به خورشید دو چشمان تو دل داده یقینا

جنگ هفتادو دو شاعر سر یک سیب چه زیباست
سیب سرخی که ز دامان تو افتاده یقینا

وتو تنها زن پیغمبر دنیا که خداوند
حکم آن را به خط خویش فرستاده یقینا

آنقدر وسعت زیبایی تو بی حدو حصر است
میشود نوکر تو رعیت و خان زاده یقینا

وتو آن پیشنهادی که ردت فاجعه بار است
مثل یک آدم مخمور و رد باده یقینا

گفت: افتادگی آموز...ولی هیچ ندانست
با تو برخواسته هر آدم افتاده یقینا

با تو این شهر دگر کوچه ی بن بست ندارد
که به تو ختم شده آخر هرجاده یقینا

من اسیرت شده ام ..بسته به گیسوی تو هستم
تا رها تر بشوم  در دل آزاده یقینا

امجد زمانی...1394/06/19


پنجشنبه 19 شهریور 1394

hgf

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

میشمارم خویش را حس میکنم که کم شدم
کسری از یک بودم و بعد از تو کمتر هم شدم

من نحیف و لاغر و بیحال و بی جانم چو نخ
من چه بد پیچیده ام دور خودم..در هم شدم

شب نشینم..دشمن خورشیدم و گرما و نور
من گیاهی تشنه هستم عاشق شبنم شدم

من فقط یک آیه از انجیل چشمت. خواندم و
اینچنین بی پرده با آغوش تو محرم شدم

تو که استاد ریاضی هستی و پیچیدگی
جبر عشق آمد..و من در مکتبت آدم شدم

تو مدیر عامل شدی در شرکت حوری وشان
من ولی افغانی وردست یک بی غم شدم

با زبان ساده هرشب با یکی بودی و من
با خودم با غم ..و با تنهایی ام همدم شدم
امجد زمانی
1394/06/17


چهارشنبه 11 شهریور 1394

xzs

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    نوع مطلب :شعرهای فارسی امجد زمانی ،

جز به چشم با تو نامه نگاری نکرده ام
جز به اشک گونه را آبیاری نکرده ام

بی تو آنقدر ز خود دور هستم که خویش را
بیست سال میشودسرشماری نکرده ام

مثل اهل کوفه ام با خودم عهد بسته‌ ام
پر شدم زدستهایی که یاری نکرده ام

من سند بنام میخواهمت ..مال من شوی
تا که این قباله را انحصاری نکرده ام ...

آری آن زیاده خواهم که راضی نمیشود
روی هیچکس چنین پافشاری نکرده ام

سالها اگر چه بر موج دریا نشسته ام
زلف وانکن که گیسو سواری نکرده ام


عشق من ،گلم،عزیز م ،فدایت شوم
توی عمرم اینقدر پاچه خواری نکرده ام
بیقرارتم، چرا من چنین بیقرارتم، بیقرارتم
وای هرگز اینچنین بیقراری  نکرده ام

بوی گند قلب من هرکجا را گرفته است
هیچوقت بعد تو خانه داری نکرده ام

جرم من چه بود به مرگ من. حکم داده ای
قاضی القضات ! من هیچ کاری نکرده ام

من یکی ز داعش ام ، خویش را میکشم..به خود
من هنوز حمله ی انتحاری نکرده ام

هیچوقت مثل این چند روزی که رفته ای
در خودم قشنگ احساس خواری نکرده ام
امجد زمانی 1394/06/11


جمعه 6 شهریور 1394

الب

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

یکنفر هست که از دار خوشش می آید
مثل منصور, خریدار خوشش می آید

یک نفر هست که دلبسته به تاریکی شب
وازاین حجم تلنبار خوشش می آید

پیرمردی شده ام در ده, تنهایی که
فقط از سایه ی دیوار خوشش می آید

پلک خود وا بکن و خوب تماشایم کن
شاعر از پنجره بسیار خوشش می آید

ای خوش آنروز که آوار شوی روی سرم
سرم از ریزش آوار خوشش می آید

تو به دیدار دلم باز بیا..این خوب است
عاشق از لحظه ی دیدار خوشش می آید

مرد با درد عجین گشته و هم قافیه است
مرد از درد به ناچار خوشش می آید

ماه من روی تن تیره ی من دست بکش
شب تاریکم ازاین کار خوشش می آید

گرگ با همه ی گرگی اش اززنده ی صید
کرکس از لاشه و مردار خوشش می آید

شیر خواهم شدو لبهای تو را پاره کنم
شیر از صید لت و پار خوشش می آید

دستم از قامت رعنای تو کوتاه شده
کز بلندای سپیدار خوشش می آید

ازخدا خواسته ام وصلت مارا که خدا
از دوتا عاشق بیمار خوشش می آید
امجد زمانی1394/06/06


جمعه 6 شهریور 1394

sad

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

من از این زندگی سرد بدم می آید
واز این منظره ی زرد بدم می آید

تو مگر قول ندادی که بمانی با من?
وای از آدم نامرد بدم می آید

آنقدرپیش تو تحقیر شده مردی من
مرد و مردانه ز هرمرد بدم می آید

برو ای زن ، زن نامرد نه تنها زتواز
هرچه زن بی بروبرگرد بدم می آید


مثل سم وارد خونم شده این تنهایی
من از این مردن بی درد بدم می آید

دل من! خانه ی هر بی سرو پایی نروی
که من از آدم ولگرد بدم می آید

امجد زمانی


جمعه 6 شهریور 1394

gh

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

من پر از یاد تو هستم، تومرا یادت نیست
من همانم به تو دل بست، چرا یادت نیست?

چه کسی بافته ی موی تو را وا کرده?
من خودم بافته بودم همه را، یادت نیست?

آن خیابان و شباهت به ولی عصر و غروب
سرخی آن گل و گرمای هوا یادت نیست?

عهد بستید که تا صبح قیامت باشید
آن قسمهای دروغین به خدا یادت نیست?

نه تو خود بودی و نه من به مثال خود من
ما دو قو، عاشق و آزاد و رها..یادت نیست?

من به تو خیره شدم ،تو به گل پیرهن ات
گل نیلوفری سربه هوا یادت نیست?

پشت پایت  تو که رفتی بدنم بی حس شد
مرده بودم چو درختی سر پا یادت نیست

مو به مو من شب گیسوی ترا یادم هست
تو ولی یک خط از آن خاطره ها یادت نیست

وای از نوع خدا حافظی ات فهمیدم
روزی این تلخ ترین روز خدا یادت نیست
امجد زمانی
1394/06/06


پنجشنبه 5 شهریور 1394

bvc

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

با لب و بوسه رقم زن شب ویران شدنم را
ودر اغوش خود هم بستر طوفان شدنم را

تو که وا میکنی از پیرهنت دکمه ی اول
به تماشابنشین خوب پریشان شدنم را

ریشه کن در همه جا .،در همه ی رگهایم
قد بکش باور بارانی گلدان شدنم را


همگان کافر چشمت شده و من آن بی دین
که توبانی شده ای شوق مسلمان شدنم را


تو یه معمار بزرگی ، ومن این کوچه ی بن بست
تو خودت ریخته ای طرح خیابان شدنم را

من بجز آدم معمولی و گمنام نبودم
مکتب چشمان توآموخته انسان شدنم را

تو همان ذره ی بنیادی و خاصی در جانم
بی گمان باتو جهان دید فراوان شدنم را

گله ای آهو و میش از دل چشمان تو رم کرد
ای خوشا گله ی چشمان تو چوپان شدنم را...

با تو من حاکمم و پادشه هردو جهانم 
پس نگیرید زمن فرصت سلطان شدنم را


بروی گریه امانم ندهد.چشم من ابریست
نشنیدی مگر آوازه ی باران شدنم را?
 امجد زمانی


چهارشنبه 4 شهریور 1394

hgb

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﮐﺠﺎ .. ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﺷﺪﯼ ?
ﭼﻪ ﺑﺮ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺗﻮ ﺭﻓﺖ ﺁﺩﻡ ﺍﻫﻨﯽ ﺷﺪﯼ ?
ﺧﺪﺍ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺷﺖ
ﺷﻮﻡ ?
ﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻗﺮﺍﺭﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ
ﺩﻭ ﺭﻭﺯﺭﻓﺖ ﻭ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻄﻮﻁ ﻣﻨﺤﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻭﺑﯽ ﺗﻮ ﺷﻮﮐﺮﺍﻥ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ,, ﻣﻨﺰﻭﯼ ,, ﺷﺪﻡ
ﺗﻮﺭﻓﺘﯽ ﻭﺷﮑﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ,, ﺑﻬﻤﻨﯽ ,, ﺷﺪﯼ
ﻭﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﻣﻨﺘﻬﯽ ﺷﺪﻡ
ﻭﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻇﻬﺮ ﺗﯿﺮ ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﺑﺪﺍ ﺑﺤﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻬﯽ ﺷﺪﻡ
ﺧﻮﺷﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﻏﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻏﻤﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺗﻨﯽ ﺷﺪﻡ
ﺗﻮ ﺍﻧﻄﺮﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﺗﻦ ﺗﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﯾﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﻬﻠﮏ ﺍﺳﺖ
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﭼﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﯽ ﺷﺪﯼ
ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﻭ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﮑﺴﺖ ﺗﻠﺦ
ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﺪﺍﻝ ﻋﺸﻖ ﺿﺮﺑﻪ ﯼ ﻓﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ .. 1394/05 31


چهارشنبه 4 شهریور 1394

bnm

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

باید از آنچه که هستیم فراتر بشویم
مبتلایان بلاییم، بلاتر بشویم

عشق دلبستن و وابستگی بیش از حد
عشق آنست که از خویش جدا تر بشویم

عشق حل شدن آینه در آینه است
یعنی آنگونه که هر آینه ,, ما ,, تر بشویم

عشق یعنی مهم این است که ,,آدم,, باشیم
مهم اینست که هر لحظه ,,حوا,, تر بشویم

عشق خاموشی لبهای دو تا عاشق نیست
عشق آن است که بی چون و چرا تر بشویم

عشق باریدن باران نگاه منو تو ست
بیگمان وقت نداریم..بیا تر بشویم

مهم این نیست که کی خالق و کی مخلوق است
مهم این است. خدا گونه خدا تر بشویم
امجد زمانی04/06/1394


سه شنبه 27 مرداد 1394

vcx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

زیر رگبار نگاهی دل من پر پر شد
باز یک شاعر دیوانه ی عاشق تر شد

میز چیده شد و کافه چی و قهوه ی تلخ
نور کمرنگی و لوکیشن شب محشر شد

مو به مو مثنوی زلف تو هی کش آمد
خط به خط هی خط لبهای تو زیبا تر شد

تن تو قلعه ی محصور و دژ ی محکم بود
با کلید لب من  خشت به خشتش در شد

بین ما جزوه ی دستور زبان کامل گشت
وقتی اغوش منو تو همه اش مصدر شد

تو از آهو وشی ات باز تعارف کردی
خوردم و حال پلنگ دل من بهتر شد

شعر ,,قو,, تا زلب شاعر تو زمزمه شد
همه ی هستی ام افروخت و خاکستر شد

نقطه ی اوج دراین فیلم همانجایی بود
گرگ با میشی چشمان تو همبستر شد

بعد از آن پاشده و سمت خیابان رفتیم
خاطری خیس بجا ماند و نگاهی تر شد
تو سر کوچه مرا باز بغل کردی و آه......
رفتی و مستند قصه ی ما آخر شد..
عشق ما را همه دیدند و به هر جشنواره
بهترین مستند از دید تماشاگر شد
امجد زمانی..1394/05/27


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4