سه شنبه 24 تیر 1393

شبهای بی سارا

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    نوع مطلب :شعرهای فارسی امجد زمانی ،

امجد زمانیباسلام  

 سی دی شماره 1  شعرهای فارسی با نام  شبهای بی سارا.... چند فایلو اپلود كردم.. امیدوارم خوشتون بیاد..بقیه رو بزودی میذارم

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا1            برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا2             برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سار31            برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا4           برای دانلود اینجا كلیك كنید

لینك دانود شعر فارسی شبهای بی سارا5                برای دانلود اینجا كلیك كنید


شنبه 6 شهریور 1395

ماهی

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

۳:
ماهی کوچکی از آب  جدا افتاده
و کنار جسدش رود زپا افتاده

بین ما یک خط طولی به درازای سکوت
بین ما بیشتر از فاصله ها افتاده

بد ترین حالت ممکن نرسیدن به کسی است
بین مردم ولی این فاجعه جا افتاده 

یکنفر گفت ز عشقت چقدر دور شدی
گوییا حادثه ای بین شما افتاده

بیخبر بودو ندانست که تنها شده ایم 
بیخبر بود خبر در همه جا افتاده 

که دوسال است من از ماه بدورم همه شب
که دوسال است مسیرم به دعا افتاده


همه ی مردم این شهر بدنبال جواب
حلقه ی گم شده ی. ماه کجا افتاده


نفس شاعر تو باز گرفت از غزلی
که در آن بیت به بیتش ز صدا افتاده

هرکه از دور مرا دیده به مادر گفته:
آخر این مرد به این روز چرا افتاده؟

شاید آن ماهی کوچک که به دریا نرسید 
یکی از ماست که  اینگونه جدا افتاده 
امجدزمانی
1395/06/06


جمعه 15 مرداد 1395

Dfx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

شبهای بی سارا( شعرهای امجد زمانی):
همه ی روزها یک شکل شده اند این روزها 
 برنگ چشمهای تو
همه ی لحظه هایم را نفس بکش
ودر آستینم بمان
زیر پیراهنم 
روی پوستم
لابلای انگشتانم 
بین دو دکمه اول پیرهنم 
هروقت دلت خواست بمن سرک بکش 
اصلا بمن سربزن
تمام روزهایم این روزها یک شکل اند
به رنگ شکلات تلخی که طعم از لبت ربوده بود و شیرین شده بود

در من تمام شهر به رنگ خیابان شریعتی شده است

من به شکل پله های نرسیده به کوچه ی نهم شرقی سقوط میکنم
اصلا از مشرق بتاب
که مرا لمس کنی
قبل از آنکه کسی از خیابان مرا جارو کند
تو در من بمان
هرجا که جایت تنگ نبود
از دلم گرفته تا لای انگشتانم
تو حتی در ریز ترین بافت زمستانی من جا میشوی 

بمن پل بزن
مثل صدر به کردستان 
فقط در اولین تقاطع
در چراغ قرمزی که مرا به تو عبور میدهد تمام نشوی 
به شبی بیندیش که ما تنها بودیم 
واولین ستاره که بما لبخند زد زهره بود 
به شبی بیندیش
که ماه مهمان من بود و ابرها سر رسیدند
به اولین کوچه بیندیش که بسمت پارک نپیچید وگم شدیم
اصلا به مسجدی بیندیش که نذر کرده بودند برای ما در آن نماز بخوانند
وکسی یادش نیامد 
یا نه به بلوغ باغ باقی مانده از 42 سال پیش
یا به کفشهایی که خیابان را نمیفهمند
ما از همین کفشها ریگ را فهمیدیم 
مثلا تصور کن 17 سال از آخرین باری که متولد شدی گذشته است
یا به دوسال اخیر فکر کن
که  من با بهار فامیل شده ام
ما باید فکری بحال حلقه ی بدلی که خریده ایم. بکنیم
یا فکری برای انتقال بیمارستان آزادی. به حوالی خانه ما
اصلا تو زیر دکمه من قایم. باش
یا در حلقه ای که دستم نمیکنم 
یا لای سیگارهایم 
حالا دوباره باید فکر کنیم
مثلا فکر کنیم به اتاقی که عکس تو قرار است در آن باشد و نیست
یا به ترافیک سنگین توهم عصرها
از حوالی بابایی تا صیاد 
نه
بعد از صیاد تازه ترافیک سنگین از تو جان شهر را میگیرد 
من باید در اولین دور برگردان به همه بگویم من اهل دور زدن نیستم
چقد دوسال زیادو کم است
مثلا دوسال به باران فکر کنی وخیس شوی
یا دوسال پشت چراغ قرمز باشی و نفهمی 
باید به زبان ساده تر با پرنده ها صحبت کنیم
باید همه ی پرنده ها بفهمند
ما دو پرنده هستیم
حتی اگر پرواز نکنیم
ساعت بیش از هرچیزی از نیمه شب من میگذرد
نامه های نیمه شب من  ازین
نامه تر نمیشوند... 
تو فقط به اینکه کجای پیراهن من قایم شوی فکر کن
من برمیگردم 
امجد زمانی
1395/05/14
ساعت 03:33


چهارشنبه 23 تیر 1395

Xc

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

نشسته آفتاب روی صندلی، کنارمن 
محال واقعی شده فقط به ابتکار من

فرشتگان آسمان حریر صورتی  به تن،.. 
چه شاعرانه رقص میکنند درجوار من


تو پا که میشوی و راه میروی، جنون، جنون 
دوباره میرود زکف  تمام اختیار من

بدون وقفه. بوسه نشر میکند. لبان تو
چه چاپخانه ای شده برای انتشار من

منی که ورشکسته ام زعشق و دست خالی ام 
به یمن دست تو گرفته  باز کارو بار من 

چه باشکوه وبی نظیر میشود مراسم ام 
خدا خودش شده عزیز وساقدوش یارمن 



چگونه من بغل کنم تمام آفتاب را

شکوه وشرم نقش بسته در تن نگار من

تو میروی ومن خیال میرود ز خاطرم 
تومیروی وسر نمیشود، نه،انتظار من 

هوا هوای گریه است و بغض وشیون وجنون
به طبل رعد میزند خدای سوگوار من

زتو فقط خیال سهم من شده، خودت ببین
میان مردمان زدست رفته اعتبار من
امجدزمانی 


شنبه 5 تیر 1395

Telegram

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

https://telegram.me/amjadzamani1


جمعه 20 آذر 1394

یکصد هزار بازدید

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

سلام و سپاس به محضر همه ی شما خوبان
آمار بازدید وبلاگم که متعلق به همه ی شماست به 100/000 یکصد هزار رسید
بسیار خوشحالم و مسرور و دست همه ی شما را به مهر میفشارم
کماکان منتظر حضور شما و نظرات سازنده ی شما هستم
یاحق دوستون دارم امجد زمانی کوچک همهی شما خوبان


جمعه 6 آذر 1394

hy

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ :
ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﮐﻤﻪ ﯼ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ
ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ
..
ﯾﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻭﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ
...
ﯾﺎ ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺣﻞ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮ ﻧﮕﺸﺖ
..
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺻﻼ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺁﺩﺭﺱ ﮔﯿﺮﻧﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﻨﻮﺷﺖ
ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ?
ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻋﻨﺼﺮ ﮐﺸﻒ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﯼ
ﻣﺜﻼ ": ﺳﺎﺭﺍ " ﺩﯾﻮﻡ ‏)
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ 20 ، ﺳﺎﻋﺖ 12:26


پنجشنبه 19 شهریور 1394

vcx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

چند روز می شود نگار رفته است
فکر میکنم از این دیار رفته است

سرخ، زرد، آبی و..نه سبزشان کم است
از مداد رنگی ام بهار رفته است

رفته روی ریلها نشسته یکنفر
پیش پای او ولی قطار رفته است

یکنفر لطیف تر زگل..گلی بدست
باز در کمای انتظار رفته است

سرو من قدش بلند..دست او سپید
بی گمان به خواهرش چنار رفته است

رفت و نیمه جان من سر مزار خود
پنچ شنبه های بیشمار رفته است

حال آدمی شدم که بیگناه وتلخ
بی جهت سرش به روی دار رفته است

حال آن پلنگ پیر و خسته ای شدم
بی گدار، سمت یک شکار رفته است

باز هم کسی بدون دل به خانه رفت
باز باخت، باز. هم قمار رفته است

 یکنفر به داد من نمیرسد که در:
آستین من دوباره مار رفته است

کوچکی که من بزرگ کردمش نگفت
پیش دیگری هزار بار رفته است

گاه پشت سر هزار پل شکسته است
گاه روبروم  اعتبار رفته است
 

سبز من به جعبه ی مداد رنگی ام

 بازگرد..ازدلم بهار رفته است

باز گرد تا به قولمان عمل کنیم
عصر حرف و دوره ی شعار رفته است

ماه در میان آسمان نشسته باز
ابرهای تیره اش کنار رفته است

امجد زمانی

1394/06/16


پنجشنبه 19 شهریور 1394

trz

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ماه. یکبارمسیرش به تو افتاده یقینا
که به خورشید دو چشمان تو دل داده یقینا

جنگ هفتادو دو شاعر سر یک سیب چه زیباست
سیب سرخی که ز دامان تو افتاده یقینا

وتو تنها زن پیغمبر دنیا که خداوند
حکم آن را به خط خویش فرستاده یقینا

آنقدر وسعت زیبایی تو بی حدو حصر است
میشود نوکر تو رعیت و خان زاده یقینا

وتو آن پیشنهادی که ردت فاجعه بار است
مثل یک آدم مخمور و رد باده یقینا

گفت: افتادگی آموز...ولی هیچ ندانست
با تو برخواسته هر آدم افتاده یقینا

با تو این شهر دگر کوچه ی بن بست ندارد
که به تو ختم شده آخر هرجاده یقینا

من اسیرت شده ام ..بسته به گیسوی تو هستم
تا رها تر بشوم  در دل آزاده یقینا

امجد زمانی...1394/06/19


پنجشنبه 19 شهریور 1394

hgf

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

میشمارم خویش را حس میکنم که کم شدم
کسری از یک بودم و بعد از تو کمتر هم شدم

من نحیف و لاغر و بیحال و بی جانم چو نخ
من چه بد پیچیده ام دور خودم..در هم شدم

شب نشینم..دشمن خورشیدم و گرما و نور
من گیاهی تشنه هستم عاشق شبنم شدم

من فقط یک آیه از انجیل چشمت. خواندم و
اینچنین بی پرده با آغوش تو محرم شدم

تو که استاد ریاضی هستی و پیچیدگی
جبر عشق آمد..و من در مکتبت آدم شدم

تو مدیر عامل شدی در شرکت حوری وشان
من ولی افغانی وردست یک بی غم شدم

با زبان ساده هرشب با یکی بودی و من
با خودم با غم ..و با تنهایی ام همدم شدم
امجد زمانی
1394/06/17


چهارشنبه 11 شهریور 1394

xzs

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    نوع مطلب :شعرهای فارسی امجد زمانی ،

جز به چشم با تو نامه نگاری نکرده ام
جز به اشک گونه را آبیاری نکرده ام

بی تو آنقدر ز خود دور هستم که خویش را
بیست سال میشودسرشماری نکرده ام

مثل اهل کوفه ام با خودم عهد بسته‌ ام
پر شدم زدستهایی که یاری نکرده ام

من سند بنام میخواهمت ..مال من شوی
تا که این قباله را انحصاری نکرده ام ...

آری آن زیاده خواهم که راضی نمیشود
روی هیچکس چنین پافشاری نکرده ام

سالها اگر چه بر موج دریا نشسته ام
زلف وانکن که گیسو سواری نکرده ام


عشق من ،گلم،عزیز م ،فدایت شوم
توی عمرم اینقدر پاچه خواری نکرده ام
بیقرارتم، چرا من چنین بیقرارتم، بیقرارتم
وای هرگز اینچنین بیقراری  نکرده ام

بوی گند قلب من هرکجا را گرفته است
هیچوقت بعد تو خانه داری نکرده ام

جرم من چه بود به مرگ من. حکم داده ای
قاضی القضات ! من هیچ کاری نکرده ام

من یکی ز داعش ام ، خویش را میکشم..به خود
من هنوز حمله ی انتحاری نکرده ام

هیچوقت مثل این چند روزی که رفته ای
در خودم قشنگ احساس خواری نکرده ام
امجد زمانی 1394/06/11


جمعه 6 شهریور 1394

الب

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

یکنفر هست که از دار خوشش می آید
مثل منصور, خریدار خوشش می آید

یک نفر هست که دلبسته به تاریکی شب
وازاین حجم تلنبار خوشش می آید

پیرمردی شده ام در ده, تنهایی که
فقط از سایه ی دیوار خوشش می آید

پلک خود وا بکن و خوب تماشایم کن
شاعر از پنجره بسیار خوشش می آید

ای خوش آنروز که آوار شوی روی سرم
سرم از ریزش آوار خوشش می آید

تو به دیدار دلم باز بیا..این خوب است
عاشق از لحظه ی دیدار خوشش می آید

مرد با درد عجین گشته و هم قافیه است
مرد از درد به ناچار خوشش می آید

ماه من روی تن تیره ی من دست بکش
شب تاریکم ازاین کار خوشش می آید

گرگ با همه ی گرگی اش اززنده ی صید
کرکس از لاشه و مردار خوشش می آید

شیر خواهم شدو لبهای تو را پاره کنم
شیر از صید لت و پار خوشش می آید

دستم از قامت رعنای تو کوتاه شده
کز بلندای سپیدار خوشش می آید

ازخدا خواسته ام وصلت مارا که خدا
از دوتا عاشق بیمار خوشش می آید
امجد زمانی1394/06/06


جمعه 6 شهریور 1394

sad

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

من از این زندگی سرد بدم می آید
واز این منظره ی زرد بدم می آید

تو مگر قول ندادی که بمانی با من?
وای از آدم نامرد بدم می آید

آنقدرپیش تو تحقیر شده مردی من
مرد و مردانه ز هرمرد بدم می آید

برو ای زن ، زن نامرد نه تنها زتواز
هرچه زن بی بروبرگرد بدم می آید


مثل سم وارد خونم شده این تنهایی
من از این مردن بی درد بدم می آید

دل من! خانه ی هر بی سرو پایی نروی
که من از آدم ولگرد بدم می آید

امجد زمانی


جمعه 6 شهریور 1394

gh

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

من پر از یاد تو هستم، تومرا یادت نیست
من همانم به تو دل بست، چرا یادت نیست?

چه کسی بافته ی موی تو را وا کرده?
من خودم بافته بودم همه را، یادت نیست?

آن خیابان و شباهت به ولی عصر و غروب
سرخی آن گل و گرمای هوا یادت نیست?

عهد بستید که تا صبح قیامت باشید
آن قسمهای دروغین به خدا یادت نیست?

نه تو خود بودی و نه من به مثال خود من
ما دو قو، عاشق و آزاد و رها..یادت نیست?

من به تو خیره شدم ،تو به گل پیرهن ات
گل نیلوفری سربه هوا یادت نیست?

پشت پایت  تو که رفتی بدنم بی حس شد
مرده بودم چو درختی سر پا یادت نیست

مو به مو من شب گیسوی ترا یادم هست
تو ولی یک خط از آن خاطره ها یادت نیست

وای از نوع خدا حافظی ات فهمیدم
روزی این تلخ ترین روز خدا یادت نیست
امجد زمانی
1394/06/06


پنجشنبه 5 شهریور 1394

bvc

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

با لب و بوسه رقم زن شب ویران شدنم را
ودر اغوش خود هم بستر طوفان شدنم را

تو که وا میکنی از پیرهنت دکمه ی اول
به تماشابنشین خوب پریشان شدنم را

ریشه کن در همه جا .،در همه ی رگهایم
قد بکش باور بارانی گلدان شدنم را


همگان کافر چشمت شده و من آن بی دین
که توبانی شده ای شوق مسلمان شدنم را


تو یه معمار بزرگی ، ومن این کوچه ی بن بست
تو خودت ریخته ای طرح خیابان شدنم را

من بجز آدم معمولی و گمنام نبودم
مکتب چشمان توآموخته انسان شدنم را

تو همان ذره ی بنیادی و خاصی در جانم
بی گمان باتو جهان دید فراوان شدنم را

گله ای آهو و میش از دل چشمان تو رم کرد
ای خوشا گله ی چشمان تو چوپان شدنم را...

با تو من حاکمم و پادشه هردو جهانم 
پس نگیرید زمن فرصت سلطان شدنم را


بروی گریه امانم ندهد.چشم من ابریست
نشنیدی مگر آوازه ی باران شدنم را?
 امجد زمانی


چهارشنبه 4 شهریور 1394

hgb

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﮐﺠﺎ .. ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﺷﺪﯼ ?
ﭼﻪ ﺑﺮ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺗﻮ ﺭﻓﺖ ﺁﺩﻡ ﺍﻫﻨﯽ ﺷﺪﯼ ?
ﺧﺪﺍ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﻪ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺷﺖ
ﺷﻮﻡ ?
ﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻗﺮﺍﺭﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﺍﻩ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ
ﺩﻭ ﺭﻭﺯﺭﻓﺖ ﻭ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻄﻮﻁ ﻣﻨﺤﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻭﺑﯽ ﺗﻮ ﺷﻮﮐﺮﺍﻥ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ,, ﻣﻨﺰﻭﯼ ,, ﺷﺪﻡ
ﺗﻮﺭﻓﺘﯽ ﻭﺷﮑﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ,, ﺑﻬﻤﻨﯽ ,, ﺷﺪﯼ
ﻭﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩ ﻣﻨﺘﻬﯽ ﺷﺪﻡ
ﻭﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻇﻬﺮ ﺗﯿﺮ ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﺑﺪﺍ ﺑﺤﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻬﯽ ﺷﺪﻡ
ﺧﻮﺷﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﻏﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻏﻤﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺗﻨﯽ ﺷﺪﻡ
ﺗﻮ ﺍﻧﻄﺮﻑ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﺗﻦ ﺗﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﯾﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﻬﻠﮏ ﺍﺳﺖ
ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﭼﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺯﻧﯽ ﺷﺪﯼ
ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﻭ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﮑﺴﺖ ﺗﻠﺦ
ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﺪﺍﻝ ﻋﺸﻖ ﺿﺮﺑﻪ ﯼ ﻓﻨﯽ ﺷﺪﯼ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ .. 1394/05 31


چهارشنبه 4 شهریور 1394

bnm

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

باید از آنچه که هستیم فراتر بشویم
مبتلایان بلاییم، بلاتر بشویم

عشق دلبستن و وابستگی بیش از حد
عشق آنست که از خویش جدا تر بشویم

عشق حل شدن آینه در آینه است
یعنی آنگونه که هر آینه ,, ما ,, تر بشویم

عشق یعنی مهم این است که ,,آدم,, باشیم
مهم اینست که هر لحظه ,,حوا,, تر بشویم

عشق خاموشی لبهای دو تا عاشق نیست
عشق آن است که بی چون و چرا تر بشویم

عشق باریدن باران نگاه منو تو ست
بیگمان وقت نداریم..بیا تر بشویم

مهم این نیست که کی خالق و کی مخلوق است
مهم این است. خدا گونه خدا تر بشویم
امجد زمانی04/06/1394


سه شنبه 27 مرداد 1394

vcx

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

زیر رگبار نگاهی دل من پر پر شد
باز یک شاعر دیوانه ی عاشق تر شد

میز چیده شد و کافه چی و قهوه ی تلخ
نور کمرنگی و لوکیشن شب محشر شد

مو به مو مثنوی زلف تو هی کش آمد
خط به خط هی خط لبهای تو زیبا تر شد

تن تو قلعه ی محصور و دژ ی محکم بود
با کلید لب من  خشت به خشتش در شد

بین ما جزوه ی دستور زبان کامل گشت
وقتی اغوش منو تو همه اش مصدر شد

تو از آهو وشی ات باز تعارف کردی
خوردم و حال پلنگ دل من بهتر شد

شعر ,,قو,, تا زلب شاعر تو زمزمه شد
همه ی هستی ام افروخت و خاکستر شد

نقطه ی اوج دراین فیلم همانجایی بود
گرگ با میشی چشمان تو همبستر شد

بعد از آن پاشده و سمت خیابان رفتیم
خاطری خیس بجا ماند و نگاهی تر شد
تو سر کوچه مرا باز بغل کردی و آه......
رفتی و مستند قصه ی ما آخر شد..
عشق ما را همه دیدند و به هر جشنواره
بهترین مستند از دید تماشاگر شد
امجد زمانی..1394/05/27


پنجشنبه 22 مرداد 1394

ko

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺩﻭﻗﻠﺐ ﺳﺮﺥ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﻭﺩﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﻭ ﺗﯿﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺗﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﯼ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﻭﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ ﺍﺳﯿﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺗﻮﺭﺍ ﻋﺮﻭﺱ ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻭﭘﯿﮑﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﺗﻮﺭﺍ ﺣﺮﯾﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺗﻮﮔﺮﭼﻪ ﺩﻭﺭﯼ ﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ
ﭘﻠﻨﮓ ﺳﺮﮐﺸﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺗﻮﺭﺍ ﮔﻬﯽ ﺑﺴﺎﻥ ﺳﺮﻭ ﺳﺒﺰ ..ﺭﻭﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﻭﮔﺎﻩ ﻣﺜﻞ ﺑﯿﺪﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺗﻮﺭﺍ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ
ﻭﻫﻤﻄﺮﺍﺯﻣﺮﺩ ﻭ ﮐﻮﺭﺵ ﮐﺒﯿﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺡ ﺗﻮ ﻫﺰﺍﺭ ﺷﺎﻋﺮ ﺑﻨﺎﻡ ﻭﺧﻮﺏ
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻟﺘﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻦ ﻭﺯﯾﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺗﻮ ﺳﭙﺎﻩ ﻭﺍﮊﮔﺎﻥ ﻣﻦ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ
ﺩﻭﺻﺪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻨﮕﯽ ﻭ ﺍﻣﯿﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺍﺻﯿﻞ ﻣﻦ ! ﺗﻮ ﺑﯽ ﺷﮏ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ ﺑﺎﺑﮑﯽ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺎﺝ ﻭ ﺗﺨﺖ ﺍﺭﺩﺷﯿﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻣﻦ ﻧﻘﺎﺵ ﺧﻮﺏ ﻭ ﭼﯿﺮﻩ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﺗﻮﺭﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ ﻣﯿﮑﺸﻢ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ 1394/05/22


چهارشنبه 21 مرداد 1394

زعف

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

دوچشمانت همیشه سوژه های شاعران اند
دو میشی ? نه..دو آبی? نه ..خود رنگین کمان اند

اگر چه من پلنگی پیرم و دندان ندارم
همین چشمان نشیمن گاه خیل آهوان اند

چقد افیون و کوکایین مگر دارد دوچشمت?
که عمری میشود خواب از سر من می پرانند

لبانت صورتی کرده به تن آری..لبانت
شکوفه های بادام بهار نوبران اند

چقد خاک تنت مرغوب و حاصلخیز و خوب است
ودستانت مناسب های کشت زعفران اند

به جان دادن می اندیشم میان بازوانت
که پلهای رسیدن به خدا و آسمان اند

تو شیرین.. من نماد قهوه های تلخ هستم
مرا حل کن که لبهایت عسل در شوکران اند
به نیش و نشتر زنبور لبهایم بیندیش
ومن به شهد شیرینی که در آن کندوان اند

هوا خوب است و میچسبد زلبهای تو بوسه
چه میچسبد ...لبانم روی لبهایت بمانند

چه شبهای درازی از شب زلف تو میگفتم
شبای زلف تو شبهای شعرشاعران اند

دوباره از شکوه چشم تو باید بگویم
که آنها بی زبانان اند و اهل گفتمان اند

خدا گفته که صدهاتن فرشته صبح گاهان
سرود ملی چشم تو را با هم بخوانند

خلاصه تر بگویم..عاشقت هستم هنوز م
ومیخواهم تمام عالم وادم بدانند
امجد زمانی1394/05/21


سه شنبه 20 مرداد 1394

v

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

صنما با همه ی ناز و ادایی که تو داری
پس به کی میرسد این نان و نوایی که تو داری?
تو یه جغرافی خاصی ..نه شمالی نه جنوبی...
چقدر معتدله آب و هوایی که تو داری

تو که از دور صدا میزنی ام میروم از حال
بلبلا این چه صدایی ست صدایی که تو داری?
بهترین منظره ی. دیدنی روی زمین است
موج گیسوی پریشان و رهایی که تو داری

تو یه مارکی یه برندی که فقط مختص خاصی 
در توان من اما نیست بهایی که تو داری

شده درمانگر صد آدم بیمار و روانی
قرص پیشانی ماهت ..چه داویی که تو داری

من مریضم ولی از عمق وجودم میگویم:
بخورد توی سرم درد و بلایی که تو داری

بخدا بی تو نمیشه..بخدا بی تو نمیشه
بخدای همه عالم ..بخدایی که تو داری
امجد زمانی 1394/05/19


دوشنبه 19 مرداد 1394

g

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

چشم تو دید ونشد نزد تو باور بشوم
وای باید بروم آدم دیگر بشوم

دست در دست تو و نیم نسیمی بوزد
واز اندیشه ی بارانی تو. تر بشوم


تو نجیبی ومن از تو حَرَمی خواهم ساخت
تا سر گنبد دستان تو کفتر بشوم

از خدا خواسته ام یک شبه ماهی شدنم را
که در اغوش تو ای رود شناور بشوم

سُرُ مِ قندی لبهای تو کو? بی حالم
بچکان روی لبم تا به و بهتر بشوم

تو که باشی نشدن ها شدنی خواهد شد
مثلا اینکه بسی سال جوانتر بشوم

ای خوشا دست تودر زیر سرم باشد ومن
بدهم جان ودر اغوش تو پرپر بشوم
امجد زمانی
1394/05/19


یکشنبه 18 مرداد 1394

zxc

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

همه شب خواب ندارم- همه شب دلتنگم
لحظه ای گیجم و یک لحظه ی دیگر منگم

بعد تو حال مرا هیج نپرسیده کسی
بس که تنها شده ام هی بخودم میزنگم

من به چشمان تو آویخته ام شب همه شب
تو همان ساعت زیبایی و من آونگم

هیچ نمانده ست از آن شور و شر و بازی من
بعد تو مایه ی بد نامی شهرم..ننگم

من همان یوز پلنگم که غمت پیرم کرد
وتو آهوی فراری شده ای از چنگم

بخدا بعد تو من حال دلم بد شده است
گرچه هم  فکر تو اینست که من از سنگم

من حدیث شبم وچشم تو خورشید سحر
ای خوش آن لحظه در آغوش بگیری تنگم


تو اگر قول بدی پیش دلم میمانی
بخدا با همه ی فاصله ها میجنگم
امجد زمانی 1394/05/18


چهارشنبه 7 مرداد 1394

xz

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

چقد دلتنگ بارانم، چقد دلتنگ پاییزم
چه تابستان بی رنگی ،کجا خود را بیاویزم?

چقد دلتنگم و تنها،چقد محزون و دلگیرم
چقد از جان خود سیرم، چقد ازدرد لبریزم

من آن فواره ام بی تو که بالا میروم هردم
وبعد از اندکی بروی تنهاییم میریزم

تو آن بازی که میچرخی تمام آسمانها را
ومن درچشم تو  تنها یه جسم کوچک و ریزم

اگر افتاده ام از ارتفاع چشم تو بانو
به شوق دیدن رویت هزاران بار برخیزم

من آن مرداب خاموشم که در تنهایی ام هرشب
تمام عقده هایم را درون خویش میریزم

تو آن چاقوی زنجانی ومشهوری به لب تیزی
که میبوسم لبت را من پنیر ترد تبریزم

نه پای ماندن, در تو برایم مانده این شبها
ونه نایی که از این حجم تنهاییم بگریزم
امجد زمانی1394/05/06


جمعه 2 مرداد 1394

خه

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﺗﻮ. ﺭﻭﺷﻨﻮ ﺻﺮﯾﺢ.. ﻣﺜﻞ ﺑﺎﺭﺷﯽ
ﺗﻮ ﺁﺏ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻧﻤﺎﺩ ﺭﻭﯾﺸﯽ
ﺗﻮ ﺟﺎﻣﻪ ﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺷﺪﯼ
ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺳﻌﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻮ ﭘﻮﺷﺸﯽ
ﺗﻮ ﻭ ﺑﺪﺍﻫﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺕ
ﻣﻨﻮ ﺗﻼﺵ ﻭ ﺷﻌﺮ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺷﺸﯽ
ﻣﻨﻮ ﺧﻤﺎﺭﯼ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﯽ ﻭ ﻋﺬﺍﺏ
ﺗﻮ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺁﻥ ﻟﺒﺎﻥ ﮐﺸﻤﺸﯽ
ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﻣﻨﯽ
ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺶ ﺑﻪ ﺭﻭﺣﯿﺎﺕ ﺩﺍﻋﺸﯽ
ﻣﻨﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺬﺏ ﺩﻟﻔﺮﯾﺒﯽ ﺍﺕ
ﺗﻮ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻠﻖ ﻭ ﺧﻮﯼ ﺭﺍﻧﺸﯽ
ﻣﻨﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﺍﻡ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺷﺪﻥ
ﺗﻮ ﻭ ﺟﻨﻮﻥ.. ﺗﻮ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻭ ﺳﺮ ﮐﺸﯽ
ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﺁﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﻦ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺗﺎﺝ ﺁﻓﺮﯾﻨﺸﯽ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﻣﻪ 4 ، ﺳﺎﻋﺖ 16:23 · ﻭﯾﺮﺍﯾﺶ ﺷﺪ ·
ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ : ﻫﻤﮕﺎﻧﯽ


جمعه 2 مرداد 1394

پم

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺳﺒﺰ ﺩﻟﻢ ..ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺳﺒﺰ ﺗﺮﯾﻦ ﺷﻬﺮﻭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ،ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﻫﯿﭻ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﺘﻮﺍﻥ ﯾﺎﻓﺖ
ﺯﯾﺮﻩ ﻭ ﺍﺭﮒ ﺑﻢ ﻭ ﻗﺎﻟﯽ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﻋﺎﺷﻖ ﺟﻨﮕﻠﻢ ﻭ ﻣﺎﻩ ﻭﻣﻪ ﻭ ﺧﻠﻮﺕ ﻭ ﺩﺭﯾﺎ
ﻭﯾﻪ ﺗﺮﮐﯿﺐ ﻗﺸﻨﮓ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﯿﻼﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﺗﻨﻢ ﺍﻏﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﻭﺕ ﺷﺪﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺗﺎ ....
ﻟﻤﺲ ﺁﻥ ﺗﻦ ..ﺗﻦ ﮐﺒﺮﯾﺘﯽ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﺩﻭﺭﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﻭﺭ ﺗﺮﯾﻨﯽ
ﺑﺪﻭﻡ ﺑﺎ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺳﻤﺖ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﻫﻤﻪ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻮﯼ ﮔﻼﺏ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﮔﻞ ﻣﺮﯾﻢ .. ﮔﻞ ﺭﺯ.. ﻗﻤﺼﺮ ﮐﺎﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ. ﺑﺎﺷﯽ
ﻣﺮﮐﺰ ﺛﻘﻞ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺛﻘﻞ ﺣﮑﻮﻣﺖ
ﺳﻨﺒﻞ ﺷﻬﺮﺕ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺁﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺗﻦ ﻧﺸﻮﺩ ﮔﺮ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﯾﺖ
ﻣﻈﻬﺮ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺍﺯﮐﺸﻮﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﺣﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺨﺪﺍ .. ﺑﯽ ﺳﺮﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﻧﺸﻮﺩ ﮐﺲ
ﺳﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻫﺮ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﻣﻪ 10 ، ﺳﺎﻋﺖ 12:16 · ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ : ﻫﻤﮕﺎﻧﯽ


جمعه 2 مرداد 1394

زب

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﭼﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺮ ﺷﺒﯽ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺳﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺮﺍ ﯾﮑﺪﻡ
ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ
ﺷﺒﯽ ﻗﺪ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯼ ﺁﺳﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ
ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺎﻫﺖ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ
ﭼﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ
ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪ ﺑﻤﻦ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ
ﺩﻣﯽ ﺗﻌﻄﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ
ﺩﮐﺎﻥ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ
ﺗﻮ ﻗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﯿﺮ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻦ
ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﺳﻤﺖ ﮐﯽ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ?
ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﺒﺰ ﺗﻮ
ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻧﻮ ﺍﮔﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ...
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﻣﻪ 23 ، ﺳﺎﻋﺖ 18:30 ·
ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ : ﻫﻤﮕﺎﻧﯽ


جمعه 2 مرداد 1394

یب

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻣﺖ.. ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻮﯾﺮ ﺗﺸﻨﻪ .. ﺁﺏ ﺭﺍ
ﻣﺜﻞ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺣﺒﺎﺏ ﺭﺍ
ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺳﺮ ﺩﻭﺭﺍﻫﯽ ﺗﻮ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ .. ﺧﺪﺍ
ﭼﺸﻤﻬﺎﺕ ﺳﺨﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺭﺍ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻮ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﻣﯽ ﺷﺪﯼ
ﺩﺭﮎ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺻﺪ ﺳﺮﺍﺏ ﺭﺍ
ﻣﺎﻩ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﺗﻮﺳﺖ ﺷﻤﺲ ﻣﻦ ﻋﺠﺐ ﻣﺪﺍﺭ
ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺭ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺭﺍ
ﺍﯾﻦ ﺷﻼﻝ ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﺗﻮﺳﺖ ﺭﻗﺺ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﺩ ﮐﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﺭﺍ
ﻣﯽ ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﺑﺴﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﻣﯿﺸﯽ ﻧﮕﺎﺕ
ﺍﯾﻦ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺎﺏ ﺭﺍ ....
ﻣﺴﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﻬﺎﻥ ﺯﺗﻮ.. ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﮕﺮ ?
ﺭﻭﻧﻘﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺟﺎﻡ ﻭﻣﺴﺘﯽ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ
ﻧﯿﻢ ﺗﻮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ..ﻧﯿﻢ ﺩﯾﮕﺮﺕ ﭼﻪ ﺍﺳﺖ ?
ﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﮐﺲ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺍ
ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ.. ﻋﺴﻞ !
ﺧﻮﺍﺏ ﮐﻨﺪﻭﺍﻥ ﺁﺭﻣﯿﺪﻩ ﺩﺭ ﺣﺠﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻋﺘﺼﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﺲ ﻧﺒﻮﺳﻢ ﻭ ﮐﻨﻮﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻋﺘﺼﺎﺏ ﺭﺍ
ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺑﺪﺳﺖ ﺗﻮ ...ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﻧﻘﻼﺏ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺎﻧﯿﺎﻥ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺭﺍ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ 1394-3-3


جمعه 2 مرداد 1394

مج

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﻗﺪﻏﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﻗﺪﻏﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺣﺘﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﺑﺎﻻﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﻗﺪﻏﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﺴﯽ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺕ ﭘﺮ ﺑﮑﺸﺪ
ﻭﺑﻪ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺩﻫﺪ ﺑﺮﺩﻥ ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﻗﺪﻏﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺯﻟﻔﺖ ﺑﺒﺮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﻢ ﺑﺰﻧﺪ ﻫﯿﺒﺖ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﻗﺪﻏﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﺴﯽ ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺸﻮﺩ
ﻗﺎﻣﺖ ﻧﺎﺏ ﻭ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﻭ ﺭﻋﻨﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺷﻌﺮ ﻣﯿﺒﺎﺭﺩ ﻭ ﺷﻌﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺷﺎﻋﺮ ﺗﻮ
ﮐﯽ ﺟﻬﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﮊﻩ ﻭ ﺍﻧﺸﺎﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﺭﻭﺩ ﺣﻘﯿﺮﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﮑﻨﺪ ﺑﺴﺘﺮ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻂ ﺯﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﻣﺮﺍ
ﻭﺯﺩﻩ ﭘﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﺟﻮﻫﺮﻭﺍﻣﻀﺎﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﺗﻦ ﺗﻮ ﻣﺸﻖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺑﻬﺸﺘﺶ ﺑﺒﺮﻧﺪ
ﻫﺮﮐﻪ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﮐﻨﺪ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻣﻼﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﯾﻦ ﺧﺪﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺣﮑﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺳﺖ ﻣﮕﺮ
ﻗﺪﻏﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﻟﺐ ﮔﯿﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﻗﺪﻏﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﮔﺮﭘﺲ ﺑﻪ ﮐﺪﺍﻡ ﺣﮑﻤﺖ ﺧﻮﺩ
ﻭﺍﺭﺩﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﯼ ﻣﻦ ﭘﺎﯼ ﺗﻮﺭﺍ
ﺗﻮﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺧﻠﻖ ﺷﺪﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﯽ
ﻭﺧﻮﺩﻋﻤﺮی ﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ
ﻣﻪ 28 ، ﺳﺎﻋﺖ 18:05


جمعه 2 مرداد 1394

مه

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻭﻓﻖ ﻣﺮﺍﺩ ﺩﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﺭﻭﺡ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﯼ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﻗﺮﺻﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺟﺎﺭ ﺑﺰﻥ ﻣﺎﻩ ﺑﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﭼﺸﻢ ﺍﻭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﮔﻬﺎﯾﻢ
ﻫﺮ ﺳﻠﻮﻝ ﺗﻦ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﻭ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺍﺵ ﺍﺑﺮ ﺳﻔﯿﺪ
ﺧﻮﺩ ﻋﯿﺎﻧﺴﺖ ﻭﭼﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺑﻪ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﻣﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺯ ﭼﺎﮎ ﺳﺮ ﭘﯿﺮﻫﻨﺶ
ﮔﺮﭼﻪ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺯﻟﻔﺶ ﺧﻔﻘﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﻟﺒﺶ ﺍﺯ ﻣﯽ.. ﻟﺒﺶ ﺍﺯ ﻣﯽ.. ﻟﺒﺶ ﺍﺯﻣﯽ ﻟﺒﺮﯾﺰ
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺷﺐ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺧﻮﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺸﻮﺩ.. ﺣﯿﻒ ﻧﺸﺪ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﺮﺩ ...ﺷﺐ ﺭﺍﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻡ ﺻﺒﺤﯽ ﮐﻪ ﭘﺮﯾﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺷﻬﺮ
" ﻧﻪ " ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ.. ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﻍ ﮔﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ


جمعه 2 مرداد 1394

نت

   نوشته شده توسط: امجد زمانی    

ﺧﯿﺲ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ... ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﻫﺎ
ﮔﺮﯾﻪ..ﻣﺮﺩﻫﺎ ... ﺱﮐﻮﺕ.. ﻗﺎﺑﻬﺎ
ﺷﻮﺭﺷﯽ ﺳﺖ ﺩﺭﺭﮔﺎﻥ ﻣﻦ.. ﻭﺗﻮ
ﺭﻫﺒﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﻫﺎ
ﺗﺎﮎ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺗﻨﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺎ
ﺭﯾﺨﺖ ﺩﺭ ﺷﺮﻧﮓ ﻣﻦ ﺷﺮﺍﺑﻬﺎ
ﻣﺎﻫﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ
ﺍﯼ ﺑﺪﺍ ﺑﺤﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﻗﻼﺏ ﻫﺎ
ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻓﻘﻂ
ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻩ ﺟﺎﻣﮕﺎﻥ ..ﺟﻮﺍﺑﻬﺎ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﭼﺎﭖ ﭼﻨﺪﻡ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﺳﻢ ?
ﺍﯼ ﻟﺒﺖ ﺳﺮﺁﻣﺪ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ
ﭘﺎﮎ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺯﻻﻝ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﯽ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺁﺑﻬﺎ
ﻣﺜﻞ ﮔﻨﺪﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﻮﺩﻩ ﺷﺪ.. ﺯﻣﻦ:
ﺳﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ... ﺁﺳﯿﺎﺑﻪﺍ
ﮐﻮﺭ ﮐﺮﺩﻩ. ﺍﻧﺪ ﭼﺸﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ
ﺍﺷﺘﻬﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺑﻬﺎ
ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﻃﻨﺎﺏ ﺩﺍﺭ ﻣﻦ ﺷﺪﻩ
ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺑﻨﻪ ﺍﺯﯾﻦ ﻃﻨﺎﺑﻬﺎ
ﺳﻬﻢ ﺑﺎﻏﻬﺎ ﮐﻼﻍ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺳﻬﻢ ﻗﻠﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻋﻘﺎﺑﻬﺎ
ﺍﻣﺠﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ 13_03-11..94
ﮊﻭﺋﻦ 3 ، ﺳﺎﻋﺖ 14:24 ·
ﺣﺮﯾﻢ ﺧﺼﻮﺻﯽ : ﻫﻤﮕﺎﻧﯽ
۵۹ · ﻟﻐﻮ ﭘﺴﻨﺪﯾﺪﻥ · ۹ ﻧﻈ


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4